
کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند ؟
علی سنتوری عزیز ، وقتی که هانیه تو رو ترک کرد و دیگه دست و دلت به کار نرفت خیلی غمگین بودی ؟ حتی توی بدترین شرایط ، وقتی کارتون خواب شدی ، یادش بودی ، گفتی :” زنم رو ازم گرفتید ، خونم رو ازم گرفتید ! ” ، علی سنتوری ، من وقتی فیلم رو دیدم ، از اینکه هانیه با تو اون جوری برخورد کرد خیلی رنجیدم ، شخصیت پردازی هانیه خیلی ضعیف بود ، البته از بازی گلشیفته باید گذشت که همون شخصیت رو گند ترش هم کرد ، من هیچ وقت نفهمیدم چرا هانیه نموند ، با تو نسوخت ، با تو نمرد، با تو گریه نکرد ؟ چرا کمکت نکرد ؟ هانیه گذاشت از زندگی تو رفت و تو به یادش بودی . تو در هر لحظه یادش بودی . عجیبه . هانیه تو رو از علی سنتوری بودن به (نفر دوم ) بودن تنزل داد ، عین خارجی ها با شوهرش صبح زود اومد که تو رو ببینه که ازت خداحافظی کنه ، تو رو ی تپه نشسته بودی و رادیو گوش میدادی، یاد دوئت هاتون افتادی ، من نمیدونم مگه نمیگن مردها گذشته رو زود یادشون میره ، چرا علی سنتوری این قدر عاشق هانیه بود که این قدر به یادش میاورد ؟ تو نفر دوم شدی و باز هم یاد اون بودی . وقتی نفر دوم میشی میفهمی که هیچ وقت اول نبودی ، از اولش سوختی ، وقتی ریه هات داشت میسوخت ، وقتی به دیوار مشت میکوبیدی ، وقتی زانوهات درد میگرفت ، هانیه دردش نیومد ؟ تو رو گذاشت و رفت کانادا ! شاید همیشه رفتن ….ترک کردن … درس بزرگیه…اون وقته که میفهمی یه نفر رو از دست دادی .

دارم فکر میکنم اگه علی سنتوری ترک نمیکرد بازم دوستش داشتم ؟
اگه علی سنتوری میمرد دلم براش میسوخت ؟
دارم فکر میکنم هانیه خوب کاری کرد که نموند و نسوخت به پای علی ؟
هانیه کار بدی کرد که علی رو وسط آشغال ها ول کرد و رفت ؟
آیا هانیه هم از دیدن سرنگ و …ترسیده بود ؟
اگه علی سنتوری میون کارتون خواب های لای آشغالها و کثافت ها میمرد چی ؟ دارم فکر میکنم علی چقدر میترسید از بیمارستان بیاد بیرون که مبادا دوباره برگرده ! که کسی اون بیرون منتظرش نیست . اگه کسی اون بیرون منتظرش بود چی ؟ سنتوری کار خوبی کرد نیومد بیرون ، میدونست خیلی ها دشمنشن ، میدونست خیلی ها از اینکه علی سنتوری رو دوباره بدبخت ببینن کیف میکنن ، با هم غرق شدن رو دوست دارند .
)فیلم علی سنتوری ( کلیک کنید !
http://video.google.com/videoplay?docid=-5178440052483943351&ei=iAjmSunGO5TiqgKYxLDeDw&q=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D8%B3%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C&hl=en

وقتی خون بازی رو دیدم ، توی سینما ، یه لحظه داشتم بالا میاوردم ، چون یه جاش بدجوری برام آشنا بود ، یاد خودم افتادم ، اون جایی که سارا توی خیابون از درد جز میزد و مشت به گل میزد و روی زمین ولو شد و مادرش بلندش کرد . وقتی بی تاب میشی ، وقتی درد چنگ میندازه به زانوهات و ستون مهره ات ، وقتی دستهات درد میگیرن و عرق شر شر از بدنت میریزه ، وقتی بی تاب میشی ، میخوای بزنی همه چیز رو خرد کنی ، وقتی از همه حالت به هم میخوره ، وقتی هیچ کس دوست نداره ، وقتی هیچ کس رو دوست نداری،وقتی باید دروغ بگی ، چقدر کثافتی ! چقدر گند زدی به زندگیت ، چقدر ناتوان و خرفتی ، چقدر باختی ! وقتی توی خون بازی سارا نمیتونه ترک کنه شوکه میشم .شاید درست باشه یه معتاد نمیتونه ترک کنه … اما من خیلی با این دسته بندی ها موافق نیستم . آدم ها متفاوتند ، ذهنشون متفاوته ، البته همه تمساح نیستن … همه مثل هم نیستن. دارم فکر میکنم توی خون بازی اگه همچون مامان مهربونی کنار دخترش نبود چی میشد ؟ خیلی ها هستند مادرشون خبر نداره دخترشون سر تا پا سوخته ، دخترشون توی قرص شنا میکنه ، پسرشون اعصابش رو از دست داده . اما خیلی ها هم هستند که از گذشته درس نمیگیرن ، تنبیه نمیشن . میخوان نفر دوم بمونن و نفر دوم نگهت دارن .
ساناز سید اصفهانی میس شانزه لیزه در جزیره ای در کهکشان
درست میگی…

یه چیز دیگه… شاید علی سنتوری به خاطر این خوشبخت بود که هانیه رهاش کرد و رفت. خیلی وقتا ما آدما وقتی چیزی که می خوایم کنارمونه، از تغییر فرار می کنیم. یه جورایی می گیم همه چی همونیه که می خوایم. پس تغییر چرا؟ باید یه جرقه ای زده بشه. رفتن هانیه شاید همون جرقه بود. البته این نظر منه…
توکه همچینی زود آتیشی میشی که آدم خوف می کنه وهول برش میداره!.بابا من فقط یه مدت نبودم.حالا خوبه من بهت بگم…ولش کن اصلن،خودت چطوری هستی؟
گل فرستادیم!!
فکر کنم منظورم رو اشتباه رسوندم. این تجربه ای که می گم بوی خون میده . الان تونستم؟
میس شانزه لیزه ی عزیز
در فرصتی مناسب بهت سر زدم.راجع به مطالبی که نوشته بودی،
برای من خیلی سخته نظر بدم .ولی چون خواسته بودی و همیشه محبت داری نخواستم برنجی.
عزیزم ، فیلم دیدن من متاسفانه با نسل شما کمی متفاوته.من بیشتر جذب تکنیک و مبانی یک اثر میشم تا این جزییاتی که تو اشاره کردی و به طور مثال این وجه برام جذاب تره که کارگردانی مانند مهرجویی با اون میزان دانش و تجربه وارد عرصه ی سینمای تجاری میشه و قطعا اگرفیلم توقیف نمی شد حتما رکورد دار یک ملودرام بود.
البته این اشارتی بود که فقط زاویه دید برخورد من رو بدونی.گرچه فکر میکنم دوست من زیاد احساساتی شدی اگر این فرمول فیلم برعکس بود یعنی مرد زن را رها می کرد قضاوتت چگونه بود؟ من از زن ها و انسان های قدرت مند خوشم میاد و در ضمن خوشحال میشم که زنان ایرانی امروز محکوم کلیشه های رایج تعریف شده سنتی "بسوز و بساز " نباشند.
امیدوارم راضی شده باشی !!
شاد و سلامت باشی ، بانو.
وقتی میاین این جا حتما کامنت دونی رو باید خوند چون جواب های شما خیلی جالبه . من هیچ وقت دوست ندارم نفر دوم باشم اما نفر سوم و چهارم هم بودم . علی سنتوری هم یکی از همونا بود که به قول شما ذهنش با بقیه فرق داره خوب مواق این حرفتونم
اینها عشق های تاریخ مصرف دارن عزیزم, چه اول باشی چه دوم چه آخر یجورائی همشون تموم می شن… دنبال عشقی باش که تاریخ مصرف نداشته باشه… گفتم دنبال عشق باش, نگفتم دنبال کسی باش که عاشقش بشیا بیشور… باز دری وری ننویسی…
دیگران با تو جوری برخورد می کنن که تو با خودت برخورد می کنی, نه با اونا…
و اینکه…
من عمرا اگه یه کوچولو دلم برا علی سنتوری سوخته باشه یا فک کرده باشم کسی در حقش جفا کرده یا . . . دوس داشتم دقیقا لای اون زباله ها مثل سگ جون می داد مرتیکه آشغال حیف هانیه نبود همون چند صباحو با این معتاد بدبخت سر کرد
سلام
همه مطالب یک طرف جمله ی آخر این پست هم یک طرف . دارم فکر میکنم گاهی چقدر خوبه آدم یه بلاگی میاد یه چیزی میخونه که تلنگر بهش میزنه انگار . برای این نوشته تون احترام قائلم . ازتون ممنون . نمیدوننین چی رو توم بیدار کردید.
من همیشه نفر دوم بودم. در همه روابطم حتی تا مدتها بعد از عشق و ازدواج من باز هم دوم بودم. ندگی خیلی سخته که همین طوری هی پشت سر هم فراموش بشی و شخصیت خودت هم طوری باشه که هیچوقت نخواهی خودت رو نشون بدی و برای این و اون لوس بشی تا ببینندت. اینطوری شد که روزگارم گذشت و هیچ کس دردهای من رو نفهمید. تا مدتها یادم نبود که باید با آدمها دوست شد و از دوستی لذت برد چون اونقدر خودم رو فدا می کردم که یادم می رفت من هم سهمی دارم.
دوستان زیادی ندارم یعنی دوستان صمیمی زیادی ندارم و با خانواده هم فقط خیلی دورادور و مهربانانه و محترمانه رفتار می کنم.
باز هم یاد جمله محشر دمیان می افتم :
من فقط می خواستم همون طور که در کنه وجودم هستم زندگی کنم … و این کار چقدر سخت بود.
درست میگی…

یه چیز دیگه… شاید علی سنتوری به خاطر این خوشبخت بود که هانیه رهاش کرد و رفت. خیلی وقتا ما آدما وقتی چیزی که می خوایم کنارمونه، از تغییر فرار می کنیم. یه جورایی می گیم همه چی همونیه که می خوایم. پس تغییر چرا؟ باید یه جرقه ای زده بشه. رفتن هانیه شاید همون جرقه بود. البته این نظر منه…
علی سنتوری… یادش بخیر… دور و برمون پره از این علی سنتوری ها. و فکر می کنی چند تاشون مثل علی سنتوری قصه ی ما اینقدر خوشبختن؟
توکه همچینی زود آتیشی میشی که آدم خوف می کنه وهول برش میداره!.بابا من فقط یه مدت نبودم.حالا خوبه من بهت بگم…ولش کن اصلن،خودت چطوری هستی؟
گل فرستادیم!!
فکر کنم منظورم رو اشتباه رسوندم. این تجربه ای که می گم بوی خون میده . الان تونستم؟
میس شانزه لیزه ی عزیز
در فرصتی مناسب بهت سر زدم.راجع به مطالبی که نوشته بودی،
برای من خیلی سخته نظر بدم .ولی چون خواسته بودی و همیشه محبت داری نخواستم برنجی.
عزیزم ، فیلم دیدن من متاسفانه با نسل شما کمی متفاوته.من بیشتر جذب تکنیک و مبانی یک اثر میشم تا این جزییاتی که تو اشاره کردی و به طور مثال این وجه برام جذاب تره که کارگردانی مانند مهرجویی با اون میزان دانش و تجربه وارد عرصه ی سینمای تجاری میشه و قطعا اگرفیلم توقیف نمی شد حتما رکورد دار یک ملودرام بود.
البته این اشارتی بود که فقط زاویه دید برخورد من رو بدونی.گرچه فکر میکنم دوست من زیاد احساساتی شدی اگر این فرمول فیلم برعکس بود یعنی مرد زن را رها می کرد قضاوتت چگونه بود؟ من از زن ها و انسان های قدرت مند خوشم میاد و در ضمن خوشحال میشم که زنان ایرانی امروز محکوم کلیشه های رایج تعریف شده سنتی "بسوز و بساز " نباشند.
امیدوارم راضی شده باشی !!
شاد و سلامت باشی ، بانو.
اتفاقا می خوام بزنم تو گوشش و تجربه ش کنم . بار اول نیست . نه اینکه کار هر روزم باشه . ترسی ازش ندارم . می خوام ببینم این بار میشه؟ این بار که خیلی بهش نیاز دارم.
چند تا جمله ی همینجوری بی ربط که فقط ذهنم رو مشغول کرده :
" تا مرگ چند قدم باقیست ؟ بوی خون می آید و مست می شوم از حقیقت حضورش . جرآتی وصف ناپذیر مرا بسوی جایی می کشاند که سخت تاریک است . شاید هم خیلی روشن . بوی خون می آید. "
همین…
وقتی میاین این جا حتما کامنت دونی رو باید خوند چون جواب های شما خیلی جالبه . من هیچ وقت دوست ندارم نفر دوم باشم اما نفر سوم و چهارم هم بودم . علی سنتوری هم یکی از همونا بود که به قول شما ذهنش با بقیه فرق داره خوب مواق این حرفتونم
وقتی میاین این جا حتما کامنت دونی رو باید خوند چون جواب های شما خیلی جالبه . من هیچ وقت دوست ندارم نفر دوم باشم اما نفر سوم و چهارم هم بودم . علی سنتوری هم یکی از همونا بود که به قول شما ذهنش با بقیه فرق داره خوب مواق این حرفتونم
اینها عشق های تاریخ مصرف دارن عزیزم, چه اول باشی چه دوم چه آخر یجورائی همشون تموم می شن… دنبال عشقی باش که تاریخ مصرف نداشته باشه… گفتم دنبال عشق باش, نگفتم دنبال کسی باش که عاشقش بشیا بیشور… باز دری وری ننویسی…
دیگران با تو جوری برخورد می کنن که تو با خودت برخورد می کنی, نه با اونا…
و اینکه…
من عمرا اگه یه کوچولو دلم برا علی سنتوری سوخته باشه یا فک کرده باشم کسی در حقش جفا کرده یا . . . دوس داشتم دقیقا لای اون زباله ها مثل سگ جون می داد مرتیکه آشغال حیف هانیه نبود همون چند صباحو با این معتاد بدبخت سر کرد
سلام
همه مطالب یک طرف جمله ی آخر این پست هم یک طرف . دارم فکر میکنم گاهی چقدر خوبه آدم یه بلاگی میاد یه چیزی میخونه که تلنگر بهش میزنه انگار . برای این نوشته تون احترام قائلم . ازتون ممنون . نمیدوننین چی رو توم بیدار کردید.
من همیشه نفر دوم بودم. در همه روابطم حتی تا مدتها بعد از عشق و ازدواج من باز هم دوم بودم. ندگی خیلی سخته که همین طوری هی پشت سر هم فراموش بشی و شخصیت خودت هم طوری باشه که هیچوقت نخواهی خودت رو نشون بدی و برای این و اون لوس بشی تا ببینندت. اینطوری شد که روزگارم گذشت و هیچ کس دردهای من رو نفهمید. تا مدتها یادم نبود که باید با آدمها دوست شد و از دوستی لذت برد چون اونقدر خودم رو فدا می کردم که یادم می رفت من هم سهمی دارم.
دوستان زیادی ندارم یعنی دوستان صمیمی زیادی ندارم و با خانواده هم فقط خیلی دورادور و مهربانانه و محترمانه رفتار می کنم.
باز هم یاد جمله محشر دمیان می افتم :
من فقط می خواستم همون طور که در کنه وجودم هستم زندگی کنم … و این کار چقدر سخت بود.
سلام
به جان خودم درباره سنتوری برات نوشتم و مطلبت رو کامل خوندم
نیومده مگه؟
دوباره می نویسم
شرمنده به هرحال
مهرجویی پیر شده مثل خیلی ها
اما مثلا از کیمیاییو .. بهتر کار می کنه
ولی یه کارگردان در دولحظه می میره
۱ وقتی که دست به تکرار خودش بزنه و ۲ وقتی که به عکاس بدل بشه
خیلی از نماهای سنتوری تکرار بود
فقط دوربین رو دست بودنش فرق داشت
رادان خوب کار کرد
ولی آخراش انگار مهرجویی فقط می خواست تموم بشه
از مهرجویی بعید بود
فیلمنامه به شدت خسته بود
هجو خودش بود گویا
باز هم شرمنده اگه کامنتم نرسیده
درود بر شما
سلام میس شانزه لیزه عزیز
…به هر حال میس شانزه لیزه جون آدمی به این دنیا نیومد و از این دنیا نرفت مگه با هزار غمی که تو سینه داشت…غم هست …نمیشه چیزی به اسم پیری و مرگ باشه و غم نباشه…امیدوارم غمت هر چی که هست عاقبفتش رسیدن به حقیقت و شادی باشه …همیشه بنویس…خوب مینویسی من آدمی نیستم که هر چیزی رو بخونم من تو رو بین این همه وبلاگ انتخاب کردم…راستی آدرس وبلاگمو بت میدم ..بش سر نزدی هم نزدی چیز دندون گیری تو اتاقم نیس…من کارم نوشتن نیس اگه چیزی هم مینویسم فقط واسه خودم مینویسم …دیگه اعتمادی به دفتر خاطرات ندارم حرفای دلتو غریبه ها بخونن بهتر از اینه که آشنا بخونه…
غریبه ام
امیدوارم الان که دارم این کامنت رو میزارم واست حالت خوب باشه…حس خوبی داشته باشی…میدونی من خیلی دیر به دیر میتونم بت سر بزنم هر ماه یکی یا دو بار ولی همیشه مطالبتو ذخیره میکنم و میخونمشون….متن امادئوس رو خیلی دوست داشتم جدیدا رو هم نخوندم غیر از سنتوری … اون متن سفر دلگیر بود یه لحظه گفتم نکنه بری دیگه ننویسی منو تنها بزاری
شادی نصیبت…
ضمن اینکه چی ؟ منم ضمن اینکه زیاد دارم ولی نمیتونم بگم . دوست داشتی بهم ایمیل بزن .
توی کافی نتم وگرنه کلی گریه می کردم. بغض گلویم را می فشارد از اینکه چقدر قشنگ حس می کنم چی می گی. راست می گی آدم مادر پدر خانواده نداشته باشه سخته اما از اون سخت تر اونه که داشته باشه و نود درصد اوقات نفر دوم باشه. اونوقت وقتی سنی هم ازش گذشته باز هم احساس کنه به یک جمله مسخره هم نیاز داره. حتی وقتی عاشق می شی بازهم احساس می کنی نفر دومی. این فکرها منو دیونه می کنه.
همین جاست.
دوست عزیزم ما آدما گاهی برای خودمون هم شوک بر انگیزیم و در موقعیت اون چیزی که فکر میکنیم نیستیم. منم هانیه رو دوست نداشتم ولی چه اعتباریه که من اگه جای هانیه باشم اینکارو نکنم؟ هیچی! ما پر از خواسته هایی هستیم که در وجودمون نیست و این درده. تناقض! مطلبت گیجم کرد و دردم اومد برای همه وقتهایی که قضاوت کردم و قضاوت شدم. درد درده و نمیشه کاریش کرد! حالا گاهی فراموش میکنی ولی میاد سراغت ول نمیکنه این نامرد تورو. تنها کسیه که تو براش اولی…
سلام
به جان خودم درباره سنتوری برات نوشتم و مطلبت رو کامل خوندم
نیومده مگه؟
دوباره می نویسم
شرمنده به هرحال
مهرجویی پیر شده مثل خیلی ها
اما مثلا از کیمیاییو .. بهتر کار می کنه
ولی یه کارگردان در دولحظه می میره
۱ وقتی که دست به تکرار خودش بزنه و ۲ وقتی که به عکاس بدل بشه
خیلی از نماهای سنتوری تکرار بود
فقط دوربین رو دست بودنش فرق داشت
رادان خوب کار کرد
ولی آخراش انگار مهرجویی فقط می خواست تموم بشه
از مهرجویی بعید بود
فیلمنامه به شدت خسته بود
هجو خودش بود گویا
باز هم شرمنده اگه کامنتم نرسیده
درود بر شما
خصوصی دارین
سلام میس شانزه لیزه عزیز
…به هر حال میس شانزه لیزه جون آدمی به این دنیا نیومد و از این دنیا نرفت مگه با هزار غمی که تو سینه داشت…غم هست …نمیشه چیزی به اسم پیری و مرگ باشه و غم نباشه…امیدوارم غمت هر چی که هست عاقبفتش رسیدن به حقیقت و شادی باشه …همیشه بنویس…خوب مینویسی من آدمی نیستم که هر چیزی رو بخونم من تو رو بین این همه وبلاگ انتخاب کردم…راستی آدرس وبلاگمو بت میدم ..بش سر نزدی هم نزدی چیز دندون گیری تو اتاقم نیس…من کارم نوشتن نیس اگه چیزی هم مینویسم فقط واسه خودم مینویسم …دیگه اعتمادی به دفتر خاطرات ندارم حرفای دلتو غریبه ها بخونن بهتر از اینه که آشنا بخونه…
غریبه ام
امیدوارم الان که دارم این کامنت رو میزارم واست حالت خوب باشه…حس خوبی داشته باشی…میدونی من خیلی دیر به دیر میتونم بت سر بزنم هر ماه یکی یا دو بار ولی همیشه مطالبتو ذخیره میکنم و میخونمشون….متن امادئوس رو خیلی دوست داشتم جدیدا رو هم نخوندم غیر از سنتوری … اون متن سفر دلگیر بود یه لحظه گفتم نکنه بری دیگه ننویسی منو تنها بزاری
شادی نصیبت…
ضمن اینکه چی ؟ منم ضمن اینکه زیاد دارم ولی نمیتونم بگم . دوست داشتی بهم ایمیل بزن .
توی کافی نتم وگرنه کلی گریه می کردم. بغض گلویم را می فشارد از اینکه چقدر قشنگ حس می کنم چی می گی. راست می گی آدم مادر پدر خانواده نداشته باشه سخته اما از اون سخت تر اونه که داشته باشه و نود درصد اوقات نفر دوم باشه. اونوقت وقتی سنی هم ازش گذشته باز هم احساس کنه به یک جمله مسخره هم نیاز داره. حتی وقتی عاشق می شی بازهم احساس می کنی نفر دومی. این فکرها منو دیونه می کنه.
همین جاست.
دوست عزیزم ما آدما گاهی برای خودمون هم شوک بر انگیزیم و در موقعیت اون چیزی که فکر میکنیم نیستیم. منم هانیه رو دوست نداشتم ولی چه اعتباریه که من اگه جای هانیه باشم اینکارو نکنم؟ هیچی! ما پر از خواسته هایی هستیم که در وجودمون نیست و این درده. تناقض! مطلبت گیجم کرد و دردم اومد برای همه وقتهایی که قضاوت کردم و قضاوت شدم. درد درده و نمیشه کاریش کرد! حالا گاهی فراموش میکنی ولی میاد سراغت ول نمیکنه این نامرد تورو. تنها کسیه که تو براش اولی…