عاشقیت /۴ Months ۳ Weeks and ۲ Days

 

۱۶ فروردین ، سوختم . اگر  اون نبود الان پودر شده بودم . شب بود . خیلی شب . بعد از نصف شب . سرد بود هوا . سردتر از الان . رب دوشامبرم رو از استانبول خریده بودم . قرمز بود . رنگ خون . کنار یقه اش پر از مونجوق دوزی های آینه ای بود . حاشیه ی آستین هم همین طور . از زیر ، بلوز شلوار . پنبه دوزی شده  . کاج های باغ ، سر به فلک کشیده بودن . انگار به ماه میرسیدن . اون میخواست بیاد . همیشه پشت میله های در ، منتظر بودم . اومد . توی اون راهروی باغ  منتظرم موند تا در رو ببندم . از میون عشقه های چسبیده به دیوار باغ    ، کاج های ورودی ،گلهای خوشه ای سر به زیر بنفش رد میشدم . از میون اون همه بوهای معطربهاری رد میشدم ، بهش میرسیدم ، قلبامون به هم میچسبید . دسر ، چیزی واسه تر کردن لب ، بعد هم که مشعل ها افروخته میشد . صبر کردن انگار نشدنی بود . فرداش دانشگاه ها باز میشد . اما عاشقیت ، با خودش انرژی و زندگی و جریانی رو میاره که نمیشه جلوش رو گرفت . رب دشامبر سوخت . لباس هم و من . گردن بند م ،‌آویزی بود مشکی ، چسبیده بود به پوستم . سوانح سوختگی خودش از تنم جداش نکرد ، بهش گفت : “‌آقا شما گردن بندشو در بیارین ” قبلش یه چیز داده بودن بخورم که دردم کم شه . درد سوختگی . درد سوختن قلب که بدتره ! شاید اگر قلبم رو وسط سیخ ، مثل جیگرکی ها میکردن و نمک روش میپاشیدن و مثل کباب میذاشتن بپزه کمتر دردم میگرت . کمتر میسوختم . باید سوختگی ها شسته میشد . توی وان آبی رنگی بود م . قیچی دست اون بود . پوست ، مثل چیپس زده بود بیرون . اون ، قیچی اش کرد . دیدم که دوست ترم داره . از اون بهار تا این بهار ، چند بهار گذشته . وقتی این ها یادم افتاد ، دیشب بود . برای گرم کردن انگشتام ، دنبال هانون میگشتم . هانون رو برداشتم . کنار انوانسیون های دو صدایی و سه صدائه بود . از میون نت ها ، کارت عروسی خاله م افتاد روی زمین . عروسیی که من و او رو به مرور دور کرد . بالاخره میرفت . اما نمیدونستم  رفتنش این همه من رو تنها میکنه . حکایت من ،‌حکایت بچه ایه که توی دایره ی گچی ، توی دایره میمونه و دو مادر ولش میکنن . حالا خودم باید مامان خودم باشم ، بابای خودم ، خاله ی خودم ، عشق خودم ، بچه ی خودم ، اما مگه من چقدر میتونم ؟ ظرفیتم چقدره ؟ کارت عروسی خودش دلم رو ریش کرد . یاد اون روز افتادم . خوشحال بودم  اما ناراحت تر ، درونم بود . بغض هایی که توی این اتاق اون اتاق مجلس میترکید و شنیونی که رفته رفته باز شد . از میون اون کارت چند عکس بیرون ریخت . اون بود ، همون جا که من بودم ، توی تفلیس ، همون جا که من هم بعد ها ایستادم ، عکس گرفتم . کنارش بابابزرگم توی عکس دیگه بغلم کرده بود . دوستم داشت . خیلی . باز هم یاد بهار افتادم . خزانش توی بهار بود . اولین باری که این آهنگ رو شنیدم و اشکم دراومد همون موقع بود که بابابزرگ رفته بود . همیشه میخواستم یه روز این آهنگ رو برای اون بذارم و بهش بگم معنیش چیه . یه جاییش میگه یک باهار اومد و تو نیومدی ، دو بهار اومد و تو  نیومدی …. جالبه، Rəşid Məcid oğlu Behbudov .رشید بهبودف  هم در تفلیس به دنیا اومده ، -کلیک کنید جان من یه کم بشناسید بعضی اوقات به خدا از اطلاعات عمومی بعضی ها شاخ در میارم  –  همه چی به هم ربط پیدا میکنه ، بهار. ۱۶ فروردین ، اون ،‌ تفلیس ، عکس یادگاری ، من ، تفلیس ، عکس یادگاری ، هه…سالگرد ازدواج خاله م ، بهار، توی این ترانه ، بهار…. چقدر بهار . حالا میخوام  فضای جزیره رو با همین آوای فوق العاده و ترانه ی عاشقانه ش محو کنم توی خیال . نمیدونم چرا باید با – رت  ل ی ف- (برعکس کنید کلمات رو – ) شکن این رو شنید . نمیدونم !؟!؟!؟!؟!؟؟ اما گوش بدید . دل بدید .

(((((  اینجا  )))) رو  . معنی ش هم در ( اینجا ) ست . به به ! حتما بخونید .

***

نمیتونم بگم چقدر از دیدن فیلم ( ۴ماه و ۳ هفته و دو روز ) غرق ذهنیات خودم شدم . عجیبه قبلا این فیلم رو در یک  شبکه  ی فرهنگی اون ور آب دیده بودم . فرداش دوباره در جای دیگه دیدم و چند وقت قبل دوستم بی اینکه بدون اسم فیلم چی هست دی وی دی رو داد دستم و من سه باره دیدمش . کوتاه : خوابگاه، رومانی ، هم اتاقی ها ، دو دوست هستند ، فضا ، فضای رعب رومانی است ، ۱۹۸۷، یکی از هم اتاقی ها در شکمش جنین دارد ، از بین بردنش در آن زمان زشت و  مجازات و زندان دارد ، اسم  آن فرد گابیتاست . دوست دیگر یا هم اتاقی دیگر ، اوتیلیا نام دارد ، برای این مشکل به کمک دوستش میرود ، اوتیلیا در همان ابتدای فیلم زرنگی و تر و فرز بودن خود را نشان داد ، صابون میدهد تا سیگار بگیرد ، سریع دنبال کارهاست ، دختری است از خانواده ای از شهری نه در پایتخت ، درسش خوب است ، دوست پسر او استاد دانشگاه است ، روزی که اوتیلیا خانه ی دوست پسر دعوت شده ( به مناسبت تولد مادر وی ) همان روزی است که گابیتا میخواهد جنین را هپلی هپو کند . او  آقای – بیت – را پیدا کرده که در کار غیر قاونی ۳ ق ط جنین است . مرد بی مروت ، نامرد ، سرد ، فرصت طلب که …./ او برای این کار شرایطی را با گابیتا طی کرده .بهانه در میاورد که این کار را نکند (ضمنا در ان زمان مثل حالا مادر یک بچه شدن و ان بچه را بزرگ کردن – بی پدر-) جرم بوده . پس گابیتا گرفتار است . آن ها سه نفری در اتاق هتل هستند . اینکه چه چیزی باعث میشود با بیت معامله کنند داستان خود فیلم است . بی هیچ اغراقی . بی هیچ اگزجره کردنی ، نور پردازی ، نماها ، گاه چهره ی کسی که میشنود بیشتر دیده میشود تا کسی که بیشتر دیالوگ میگوید . این من را یاد برادران داردن می اندازد . آن اتفاق فیلم باعث میشود اوتیلیا هم در مورد دوست پسرش بیشتر فکر کند . چقدر مرد به عهده گرفتن مسئولیت است ؟کنار چه جور دوستی راه میروی ؟ شبی که از سر ناچاری و – به نظر من برای اوتیبیا داشتن فرصت خوب برای رابطه با خانواده ی کلاس بالایی که همه دکتر هستند هست – برای اوتیلیا مثل مرگ یا نه مثل زندگی سخت میگذرد . او بی اینکه دست گلی برای مادر دوست پسرش بخرد ، با رنگی پریده و وحشت زده نزد آنها میرود . هیچ کس در مورد رنگ و روی او صحبت نمیکند . همه فقط حرف میزنند . حتی وقتی میخواهد تعارف سیگار مهمانی را قبول کند همه ی فامیل که دوست و آشناهای دکتر هم کنارشان هستند او را ملامت میکنند و میگویند بابا ما که رومون نمیشد جلوی بزرگترها سیگار بکشیم . همان خانواده ی سطح سواد بالا در عمق پایین است و همین طور پسر آن خانواده که استاد دانشگاه است از اینکه بفهمد شاید ناخواسته اوبیتیا را ح ا م ل ه کرده وا میرود و مجبور میوشد ه بگوید :” مجبور میشم باهات ازدواج کنم “. پس عشق کجا رفته ؟ اوتیلیا برمیگردد پیش گابیتا که در هتلی  ست که عملش را انجام داده اند ، در هتل عروسی و شادی را در طرف دیگر میبینیم . ان ها در رستورانند . پشت انها جشن عروسی از شیشه دیده میشود ،‌کنار انها شیشه است که از سر و صدای خیابان میفهمیم ماشینی هر از گاهی از ان عبور میکند . سکانس آخر . پلان اخر و نگاه آخر اوتیلیا برای من فوق العاده بود . در حد اعلا . کارگردان این فیلم کریستین مونگوست . این فیلم قدرتمند و تاثیرگذار رومانیایی تا به حال نخل طلای جشنواره کن به عنوان بهترین فیلم و جایزه ویژه منتقدان فیلم و نویسندگان سینمایی لوس‌آنجلس را به دست آورده است.

درباره ساناز سید اصفهانی

متولد 14 . 9 . 1360 در تهران ، از سن پنج سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شد و بعد به مدرسه ی هنر و ادبیات ِ صدا و سیما رفت . ساز تخصصی او پیانو بود که به صلاحدید خانواده از ادامه ی تحصیل در این رشته به صورت تخصصی منصرف شد و وارد رشته ی ریاضی فیزیک شد و پیانو را در کنار درس با اساتید مجرب به صورت خصوصی فرا گرفت . او دارای مدرک انیمیشن کامپیوتری از مجتمع فنی تهران میباشد و همزمان با تحصیل و کار در این رشته وارد دانشگاه سوره ی تهران شد و در رشته ی تئاتر ، گرایش ادبیات دراماتیک تحصیل کرد . همزمان با ورود به دانشگاه شروع به همکاری با مطبوعات شد . او با روزنامه هایی چون همشهری ، همشهری مناطق ، اعتماد ، اعتماد ملی ، شرق ، تهران امروز ، فرهیختگان و ماهنامه ی ادبی گلستانه ، مجله ی نقش آفرینان ، ماهنامه ی رودکی و سینما- چشم ( روح سرگردان موزه سینما )، ماهنامه ی سیاسی فرهنگی دنیای قلم . . . همکاری کرده است .

همچنین بررسی کنید

کتاب خیابان گاندی به چاپ دوم رسید .

کتاب «خیابان گاندی» روایت زندگی آد‌م‌ها در سه دوره تاریخی پیش از انقلاب، زمان جنگ …

۱۸ نظرات

  1. درووود بر میس ى من…
    ۱- داروگ برگشته است….
    !
    ۲- …نستعلیق برای مدتی نیست….

    روان پریش شده ام….
    میتونید دعا کنید که اتفاقی برام نیفته…
    تهدید های بدی دارم…شماره ای که از من سیو کردید دیگر کاربردی نداره….شکوندم از ترس اون سیم کارتو…
    باورم نمیشه منی که دم از بد اومدن از دنیای کثیف زدم حالا….
    مزاحمی تمام روحمو گرفته….
    بدترین کلمه های دنیارا توی گوشم پشت تل میگه و ازم چیزهایی میخواد که فکر کردن به صداش تمام بدنو میلرزونه…بدترین و کثیف ترین حرفها….
    تهدید شدم که باید به خواسته هاش تن بدم اگر نه توی اون شهرستان کوچیم قوجان میان دم ‌خوابگامو ….به قول خودش میبرن خونه ای که تو عمرم ندیدم…
    تمام وجوم شده لرز و ترس و ….
    به خاطر گناهی به زعم اونها ….گناه خودخواه بودن و معرور بودن در برابر حس های بچه های دانشگاه که من بی پاسخ گذاشتم با         احدیشون قاطی نشدم….

    نستعلیق شکسته و ترسان داره لحظه هاشو میگذرونه…
    دعا کنید که سالم بمونم….!
    دوستون دارم….برقرار باشید….

  2. شخصیت نادر خیلی جالب بود آدمای اخلاق گرا که در مواقع حساس به دروغ پناه می برن برای نجات خودشون حتی ساره بیات (راضیه) که خیلی مذهبی هم بود از ترس به دروغ پناه می بره انگار فرهادی تو فیلمهاش میخواد بگه آدما یادشون رفته اصل بی اخلاقی تو دروغه! مردی که زنش رو دوست داره و نمی خواد ازش جدا شه اما عشقش نمی خواد به زبون بیاره و پدر بیمارش رو بهونه میکنه (سیمین: اصلا" پدرت میدونه تو پسرشی؟ نادر: من که میدونم اون پدرمه!) تو رابطش با دخترش سعی میکنه نمونه تربیتش کنه (نادر به دخترش: چیزی که غلطه، غلطه هر کی که میخواد گفته باشه!)
    وای من یه بار دیگه باید ببینمش، فیلمهای فرهادی رو نمیشه ۱ بار دید.

    یه چیزدیگه فیلم ۲۰۴۶ رو متاسفانه هنوز ندیدمش اما به زودی بدستم میرسه و می بینمش نکته جالبش اینه که تو فیلم قبلیش یعنی In the mood for love شماره اتاقی که آقای چاو کرایه کرده بود تا با خانوم چان توش فیلمنامه سریال رو بنویسه ۲۰۴۶ بود! از "وونگ کار وی" شبهای بلوبری من رو هم دیده بودم.
    شاد و سلامت باشی. گل

  3. ادامه…
    باورت میشه وقتی دوستم بهم زنگ زد پرسید فیلم جدایی نادر از سیمین چطور بود؟ گفتم خوب بود اما درباره الی رو بیشتر دوست داشتم! بازی علی اصغرشهبازی داشت دیوونه ام میکرد! پیمان چه بازی میکرد، وای سارینا فرهادی با اون سن کمش چه بازی داشت با خودم گفتم وقتی گلشیفته تو درخت گلابی درخشید و نوید یه بازیگر خوب رو داد حتما" سارینا هم آینده درخشانی خواهد داشت شاید حتی درخشان تر! حتی قاضی فیلم هم عالی بود، بابک کریمی رو سرچ کن خیلی بارشه رزومش پر پره!! تو فیلم بلیطهای کیارستمی هم بود. اما متاسفانه از اون شوک همیشگی فرهادی توش خبری نبود اما نا گفته نمونه که فیلمنامه اش از همیشه بهتر بود،

    ادامه تو کامنت بعدی!

  4. ادامه…

    واوو فیلم چهار ماه و… رو که دیدم چنان جذب فیلم شدم ساعت و زمان رو گم کرده بودم وقتی فیلم تموم شد یهو به خودم اومدم دیدم نزدیک به دو ساعت گذشته و اصلن گذر زمان رو نفهمیدم. من دیوانه اون سکانس شام سر میز خونه اون پسره شده بودم داشتم خفه میشدم با تمام وجود حال اون دختر رو سر میز غذا می تونستی بفهمی! وقتی حاتمی کیا سعی کرد نسخه ایرانی این فیلم رو یسازه (دعوت) حتی نتونست ذره ای به این فیلم برسه هرچند که اپیزودی که شبیه این فیلم بود حذف شد و بعدا" رو دی وی دی بیرون اومد!

    ادامه در کامنت بعدی!

  5. سلام میس جان، بهارت مبارک! فرصت نشد بهم عید رو تبریک بگیم از روت شرمندم، مثل اینکه بهارت خیلی هم بهاری نیست، بهار پارسال که شده بود شعر مسعود امینی (بهار بهار امسال کاشتن د ا ر ه امسال) امیدوارم بهار امسال به از این سالها باشه واسه همه.
    مثه همیشه داستانهات جای گره خوردن واقعیات و خیاله! اما اینجا همه چی واقعی بود چنان واقعی که پوست تاول شده چیپس مانند، جلوی چشمم بود! بغضهای ترکیده توی عروسی بغل گوشم! خاطراتت رو چنان واقعی می نویسی که من هم باهات از پشت لب تاپ سوختم! گاهی خاطره ها بیشتر آدمو میسوزونن.

    دارم سعی میکنم آهنگی رو که گذاشتی دانلود کنم متاسفانه کلا" خود سایت مدیا فایر فیل شده! به قول سیمین بهبهانی (غذا را چون آشپز شور میکرد / سر سفره نمکدان را گرفتند!)

    بقیه در کامنت بعدی!…

  6. شما که از بچه های عشق سینما هم کلی فیلم بیشتر دیدی رییس. پس چرا همیشه هی میگی تو حوزه فیلم صاحب نظر نیستی؟ پش صاحب نظر به کی می گن؟


  7. درود بر میس شانزه لیزه …

    این ۱۶ فروردین..این بدوشامبر من را برد به کرمان…روی میز آشپزخانه خوابگاه…ساعت ۳؟ یادتونه…
    من خوب یادمه…
    نمیدونم که این همون اتفاقه یا نه اما من را برد به اون جا…
    برد به سوختگی ِ خودم….
    ….نوشتتتون مثل د که حال آشفته ای داره…و حالا به یک آدم که تو کوچه  سر پیچ نشسته میرسه و و نا خودآگاه شروع به حرف زدن میکنه تند ِ تند ِ تند…آشفتگی ….!
    همممم…
    دیشب اتفاقا داشتم عکسی که از گرجستان گرفته بودید را نگاه میکردم…

    این فیلم هم…!داشتم فکر میکردم خدا بخیر کرده در این ۴ ترم هنوز از این گونه اتفاقات در اتاقم نیفتاده….یعنی در اتاق  ِ من نیفتاده اما با یک طبقه فاصله افتاده …یعنی حتما میفته دیگه…کسی که هر عصر تا ساعت ِ ۹ که تایم ِ برگشت به خوابگاست… دانشگاه نیاد و هر عصر یک خونه باشه…خدای من…! نمیخوام این آدم هارا…وقتی برای بار ِ اول دیدمش و اومده بود تو اتاقم تا با هم اتاقیم حرف بزنه….از مدل حرف زدن و نگاه ِ نامنظم و پرش فکریش بو بردم که مثل خیلی از ما ها نیست…
    نمیدونم…!
    برقرار بشید…

  8. سلام
    کارت منو یاد تبلیغات اوایل انقلاب انداخت : دو فیلم با یک بلیط !!
    قسمت اول داستان زیبایی بازم از میس که آدم دلش نمیاد براش دوباره قصه سرهم نکنه و فیلم دوم هم که یه موضوع اجتماعی !!
    اول مورد دوم: راستش من این فیلم رو دیدم . قبلا توی نت دانلود کرده بودم و دیده بودم. موضوعش خیلی نزدیک شرایط فعلی بسیاری از جوانان ماست. آدم میمونه بین تن دادن به خواسته های عشقش که اونو سیراب کنه یا دست به گریبان مشکلاتی بشه که آخرش معلم نیست. (بیچاره سنگی که از دست کودکی رود سوی قناری/ نمیداند دل پسرک را بشکند یا سر قناری!!) همیشه این مشکل رو آدم داشته و یک پارادوکس سخت برای دو طرف بوده ولی نه همیشه طرف پسر پا به فرار گذاشته و تنها این دختره که باید به تنهایی تاوان دوست داشتنش رو بده و چه سخته !! دو سه تایی هم توی این زمینه فیلم ایرانی داشتیم که الان اسمش یادم نیست حتی یک سریال هم داشتیم که به این موضوع پرداخته بود. بهر حال برای کشوری که ساده ترین ارتباطاتش رو تابو میدونه بروز این مسائل یک فاجعه محسوب میشه. کاش میشد فرهنگ جامعه هم مثل آدم ما میمرد و دوباره زنده میشد و با تغذیه مناسب خب رشد میکرد. (قصه نویسی جا موند.!!)

  9. باید فیلم قشنگی باشه…حتما دی وی دیشو میخرم و میبینم
    گل

  10. میس جان! بدشانسیه دیگه! من هرچی رو نصفه خوندم تو اینجا،  رو کردی! حالا من نصفه-بینه نصفه-خون به نظر می رسم! اما خب من یه عادتی دارم اونم اینه که وقتی حس یه چیزی رو خوب نمی گیرم می ذارمش کنار تا حروم نشه. مطمئناً یه روزی سراغش می رم. "سرزمین گوجه های سبز" رو تموم کردم، یکی دو هفته بعد یه مجموعه دی وی دی مستند با عنوان " The Days that Shook the World"  می دیدیم که به همین بخش سقوط چائوشسکو و اعدامش که اگه یادت باشه به صورت زنده از تلویزیون رومانی و بعدش ایران پخش شد، رسیدیم! حس عجیبی بود مثل این که فضای کتاب زنده شده بود! اگه داشتی و ندیدی ببینش،  جالبه.

  11. خب من که گفتم در حال خوندن پست های قبلیت هستم! من فیلم "چهار ماه و سه هفته و دو روز" رو تقریباً دو سه سال پیش نصفه دیدم. یکی از دلایلش حساسیت عجیب من نسبت به فضاهای خفقان آور کمونیستیه. این فضا عجیب به من تنگی نفس می ده، احساس می کنم خودم تو اون قفس گیر افتادم. این تجربه رو دقیقاً تو کتاب "سرزمین گوجه های سبز" هم داشتم. همون رومانی خفقان آور چائوشسکویی. اینه که تو یک چهارم اول فیلم نفس تنگه بر ارتقای دانش و فرهنگ غلبه کرد! شاید یک بار دیگه تلاش کردم که فیلم رو ببینم. و در مورد رشید بهبودف می تونم بگم صدای مخملینی که هیچ وقت تکرار نمی شه و من می پرستمش.

  12. هوم…
    میدونم خیلی ضعیف بازی بود…
    اونقدر که مطمئنم ژشت تلفن اون مزاحم از شدت لرزش صدا و این ها کلی احساس موفقیت کرده از اینکه من را تا این حد ترسونده…
    اما خو…
    نمیدونم چنتا صفت سر این قضیه به خودم خودمو همه نسبت دادن:
    ترسو.احمق.بی فکر….
    نمیدونم..!
    من آدم ترسویی ام انکار نمیکنم…از همه چیز هم فرار میکنم….
    همممم..
    یکم از فضاش در اومدم …شاید واقعا همونطور که همه میگن فقط خواسته بترسونه…
    خیلی حالم از دیشب بهتر شده…ر داستانم دارم باز بیشتر فکر  میکنم خیای ایراد دار ه اما همین ایراد داشتنش مشغولم کرده…
    ….
    سعی میکنم که به خودم یاد بدم نترسیدن را!
    دوستتون دارم

  13. سلام میس جان
    متن هات رو درباره فیلم ها میخونم اگرچه نظری نگذاشتم . چون هنوز ندیدم ولی توصیفاتت بسیار جذاب هست و محرک .
    خیلی دوست دارم فیلمهایی ارزشمند با موضوع عشق رو ببینم . اگر بتونی بهم برای معرفی کردن فیلم ها کمک کنی خیلی ممنون میشم .

  14. حالا از کجا فهمیدی که من از زندگی راضی هستم ؟؟؟تعجب

  15. متن خیلی عمیقی بود ، نیاز به خوندن چندباره داره ، فیلم هم که البته با اینکه موضوع نسبتا کلیشه ای داره اما همچین با آب و تاب تعریف کردی که سعی می کنم در اسرع وقت ببینمش

    ______

    من ۲۵ سال عمر کردم و یه چند سالی پس و پیش زندگی به اعتقاد خودم !

    ______

    موفق و پیروز باشی گل