
[ اما حالا با این چرخ خیاطی همه را بیدار میکردم . من این دریاچه را دوست دارم . من این آب را دوست دارم . نمیخواهم شورهزار همه ی زندگی مان را پر کند . من میخواهم این فلس های براق را برای همیشه زنده نگه دارم ، جلایشان را ابدی کنم ، توی موزه بگذارمشان. به همه بگویم که چقدر مرجان ها و صدف های خوشگلی داریم . این ماهی های تشنه ی هلاک را که با دهان باز و چشمهای ثابت مرده اند را میخواهم در این کفن سفید بچسبانم و برای همیشه نگهشان دارم . . . مرده را باید خاک کرد . من همه ی حلزون های خشک شده را با چسب به این پارچه می چسبانم و آخر سر هم روی پارچه سطل رنگ آبی را خالی میکنم . . . حتما همه شان زنده میشوند . . . حتما این طور میشود . صدای چرخ خیاطی ام تنها صدایی بود که توی شهر بود . ماشین ها ایستاده بودند . فلامینگوها نزدیکم شدند . هنوز چند تایی شان از مهاجرت دسته جمعی باقی مانده بودند . . .]
این تصویر پلان سینمایی ست که من در آن بازی کردم ، فیلمنامه اش را دو دستی دادم خدمت انور ِ سانازسیداصفهانی ، راوی غیر قابل اعتمادم را جلا داد ، این پرفورمنس در سینمای داستانی را سال ۱۳۹۸ در بزرگ ترین نمایشگاه ایران در خشکی دریاچه ی ارومیه اجرا شد . ایده ی اجرای این پرفورمنس فوق العاده نیست ؟ نفستان بند نمیآید ؟ میسشانزه لیزه بی جهت پشت این چرخ خیاطی ننشسته است ، او در ابتدای داستانش مردی به نام تایماز را تکه تکه می کند و توی مخلوط کن میریزد و مدیونید اگر فکر کنید این فضای اوهام و روان پریشی و جنایت چطور در ذهنم جهید و خزید و سانازسیداصفهانی چطور آن را از آنِ من میس شانزه لیزه کرد .
بدین جهت بعد از این پرفورمنس هر کسی با پارچه وسط کویر رفت ایده ی میس شانزه لیزه را با خودش برداشت و برد .
این داستان داغ و خمار را در کتاب اسم این کتاب دتول نیست بخوانید .

ساناز سید اصفهانی میس شانزه لیزه در جزیره ای در کهکشان
شما باید داخل شوید برای نوشتن دیدگاه.