پرنده رنگ شده – پرواز را به خاطر بسپار

اسلاید – فیلمِ پرنده ی رنگ شده

فیلمِ ( پرنده رنگ شده ) ، به کارگردانی واتسلاو مارهول در سال 2019 ساخته شد . برای دیدنِ پرنده ی رنگ شده لازم می دانم پیش فرض های به ظاهر ساده اما مهمی را بنگارم .

حدودا سه دهه ی پیش ، مردی بود به نام یرژی کازینسکی که مرتکب عمل داستان نویسی شد و پرنده ی رنگ شده را نوشت . کازینسکی . این کتاب در ایران به ترجمه ی ساناز صحتی با نام ِ ( پرواز را به خاطر بسپار ) از انتشارات هاشمی وارد بازار کتاب شد . این کتاب کاغذ ندارد ، این کتاب پر از صدای باد ، نی زار ،پر از صدای شکنجه و گریه ، پر از سکوت های مرگبار ، پر از خون است . این کتاب که کاغذ ندارد پر از پر پرنده است . این کتاب را که باز کنی بوی سوخته ی جنازه ازش بلند می شود . لازم میدانم – بیش از لازم باید بگویم – در مقدمه ی مترجم در ابتدای کتاب ، خانم صحتی نوشته اند :” عنوانِ کتاب را نمی شد به پرنده ی رنگ شده یا پرنده ی رنگین ترجمه کنم، چراکه به نظرم نه معنای مطلب اصلی را می رساند و نه زیبا بود . پس عنوان را از شعری از خانم فروغ فرخ زاد وام گرفتم .

اولین جلد کتاب پرنده ی رنگ شده

این برداشتِ مترجم ، دقیق و درست است . بعد از خواندنِ این رمان – همان طور که سالها قبل هم نوشته بودم – فکر کردم چرا یرژی کازینسکی همچین ( عنوانی ) برای کتاب انتخاب کرده است ، زیرا بارِ اصلی طیف دردناک موضوع داستان را با خود حمل نمی کند . کازینسکی خودش یک قربانی ست ، او سالهای مشقت باری را در زمان جنگ تحمل کرد ، بخشی از زندگی خود یرژی کازینسکی ، بخشی از زجری که در کودکی کشیده در این رمان نوشته شده است . حالا پس از سی و اندی سال از روی این رمان فیلمی ساخته می شود که یک جاهایی بسیار مماس بر تم داستان است و البته سازنده ی فیلم هم قصد داشته رمان را بازسازی کند و نه اقتباس . بعد از دیدن فیلم ، حالم همان قدر دگرگون شد که وقتی کتاب را میخواندم ، انگشتانم را توی کف دستانم آن قدر فشار داده بودم ، ان قدر لبم را گاز کرفته بودم آن قدر همذات پنداری کرده بودم و توی کوک فیلم رفته بودم که فراموش کردم ساعت چند است و من کجا هستم . این اتفاق در خوانش کتاب غلیظ تر و تپل تر و بیشتر بود . همیشه کتاب ، در بروز احساسات فاحش تر و بی پروا تر است . کتاب یک دنیای دیگر است با این همه بگذریم و برویم سر فیلم .

فیلم همراهِ شخصیت اصلی داستان – که در انتها روی بخار شیشه ی اتوبوس اسمش را می فهمیم – در اپیزود های مختلف پیش می رود . شخصیت اصلی داستان ، پسربچه ای سیاه چشم در شرف بلوغ به خاطر جنگ به دست مردم سپرده می شود ، رسم بر این بوده ، این مهم در فیلم درست از آب در نمیاید . اگر رمان را نخوانده باشی سر در نمیاوری چرا این پسر آواره شده ! این عجیب است که سفر کودک در اپیزودها مجهول است حال آنگه ذکرش هم مانعی نداشت و این ضعف فیلم بود . با این همه پسربچه ای در خانه هایی به سبک سینمای بلاتار ، تاریک و نمور و چوبی ، تک افتاده وسط دشت ، با یک پیرزنی در حال سپری ایام کوفتی جنگ است . زنی که مارتا نام دارد و مهم نیست اسم این آدم های فرعی داستان چیست اهمیت این فیلم یا کتاب در این است که آدم ها ی بد ، از جنگ بد تر می کنند . بدتر خون به پا می کنند . آسیبی که می زنند جبران ناپذیر و ترمیم نشدنی ست . اختلاف سنی این بچه که کمتر حرف می زند – و در رمان اصلا حرف نمیزند و آخر رمان تکلم پیدا می کند – با شخصیت های فرعی داستان ، زیاد است .هیچ کس در این کتاب و این فیلم نگاه ترحم آمیز و میا مهربانانه ای با پسربچه ندارد ، بوی چرک ، بوی نم ، بوی زخم ، بوی عفونت ، بوی گند از همه ی خانه ها بلند است . از پسر بچه کار می کشند تا به او غذا دهند مبادا که نمک حرام شود و پسر بلبل زبان ! فقیرند و در مملکتی که فقر باشد ، فرهنگ و مهر هم نیست . فضا و مکان : روستاهای لهستان در دوران جنگ است . فضاهای سینمایی ، طراحی صحنه و فیلمبرداری شباهت زیادی با سینمای بلاتار و تارکوفسکی دارد . از تارکوفسکی دورتر است چون قصه مند تر است و به بلاتار نزدیک تر است . پسر بچه شاهد مرگ است ، شاهد جنگ است ، شاهد تجاوز است . هرگز نتوانست به ادم هایی که توی خانه هایشان پناه گرفت اعتماد کند . همه از او کار کشیدند ، او را زدند ، او را شکنجه کردند ، به او گفتند تو یک شیطانی و هرگز کسی پیدا نشد که بفهمد می تواند یک یتیم را مراقبت کند . مواجهه او با مرگ نزدیک است . پیرزنی که او را نگهداری می کند روی صندلی می میرد ، خانه به آتش کشیده می شود ، پسر تک و تنها در دل سرما به میان مردم میرود ، هر کس او را میابد او را شیطان می نامد . بخاطر ظاهر متفاوتش . در فریم به فریم این فیلم، در پرتره های این پسربچه ، مظلومیت دو دستش را باز می کند و می خواهد تو را در مقام بیننده ببلعد ، با این همه چنگالِ ادبیات تیز تر است . ما شاهدِ پسربچه ای هستیم که با همه ی تازیانه هایی که می خورد ، امید دارد روز بهتری خواهد رسید ، او می خواهد زنده بماند . او نمیخواهد در جنگ و میانِ این مردم وحشی ، وحشی بشود . نمیخواهد شبیه ان ها بشود . روی کاغذی می نویسد بیایید و منو برگردونید .کاغذ را بادبانِ قایقی می کند و توی رودخانه ای می اندازد ، مثلِ یک آیین مذهبی . شاید مخاطبی که کتاب ( پرواز را بخاطر بسپار ) را نخوانده باشد ، در این سکانس متوجه نشود پسر برای چه کسی این پیام را می فرستد . آنچه که در کتاب در واگویه های بچه دریافت . “حالا دیگر تاریکی قابل لمس بود و می شد آن را مثلِ لخته ای خون دلمه بسته که بر صورت و بدنم ماسیده بود به چنگ اورد ” فیلمساز سعی می کند تمامِ این ها را در بازی گرفتن از بازیگرش و از نگاه بازیگرش به مخاطب منتقل کند . به نظرم در این مورد موفق شده است .

درآوارگی های پسر بچه ی جنگ زده ، همچنان می بینیم که حاضر است برای سرپناه امنش تن به هر کار یدی بدهد . هیزم شکستن، آب آوردن، جارو کردن و …حتی زمانی که مردم جاهل ده او را بخاطر تفاوت ظاهر و رنگ چشمانش شیطانی مینامند و او پیش زنی به اسم الگا می ماند ، از الگا چیزهای زیادی می آموزد . الگااز آن زن های همه فن حریف است هم دکتر است هم جادوگر است هم مرده زنده کن است و زنی است که – می داند – درمان های سنتی و خرافه ی محل را بلد است و به مردم سر می زند و همراه او پسر بچه می اموزد که چطور باید مراقب بود . جلو دیدگانش مردم می میرند و او کم کم به این ریق رحمت سر کشیدن ها عادت نمیکند اما ازش نمیترسد . وقتی مریض می شود ، الگا او را توی زمین می کارد و چهار طرفش را آتش روشن می کند و زمین ، بچه را شفا می دهد . شبیه این صحنه در فیلم های ایرانی و روسی و امریکایی دیده شده است . شاید این یک درمان کهنه است . وقتی پسر بچه شفا پیدا می کند کلاغ ها ، اولین پرنده هایی که توی فیلم به او نزدیک می شوند به ملاجش تُک می زنند و الگا یک جور جادویی آن کلاغ های ظاهرا شیطانی را دور می کند . . .

داستان اپیزودیک وار نیست و هست ، او را اپیزودیک وار از خانه ی امنش دور می کنند و خودش هم در این فرار ف پای بی قرار دارد . به مرور در طول فیلم میبینیم که میخواهد تن به خفت و کتک و شکنجه ندهد . میخواهد مسخره نشود . پیش می رود . اما پس رفت می کند و این زیباست . زشتی ادم های جهان را می بینی ، پسر بچه بخاطر تمسخر دیگران از ان محله می گریزد به امین زندگی بهتر در یک جغرافیای دیگر اما می افتد توی دام مرد پرنده باز – که در فیلم طور دیگری روایت می شود و در کتاب یک جور دیگر است – و البته شاید همین مرد پرنده باز تنها مردی ست که در ان برزخ به کودک تجاوز نمیکند . مرد پرنده باز در خانه ای کج و کوله میان علف زار به سبک کهنه کار فیلمسازهای ژاپنی عرق خوران، منتظر یک زن کولی است تا برای او پرنده ای از دل جنگل بیاورد و این زن وحشی و صمیمی ست ! صحنه هایی که پسر بچه برای اولین بار می بیند . . . کنجکاو می شود ولی نه ان قدر که سینه خیز تا ته داستان معاشقه ی این دو را دنبال کند . او در یک تربیت یا ناخودآگاه طلایی می داند که وقتی بزرگتری به او عرق تعارف کند نباید بخورد و شاید نباید چیزهایی را ببیند که به سنش نمی آید . او دقیقا میخواهد همسن خودش باشد و هیچ کدام از آدم های دنیایش قدر او فهم ندارند . زن کولی توسط زنان ده شکنجه می شود . توی شرمگاهش بطری می شکانند و پرنده باز که پرنده ی او را رنگی کرده بود ، بعد از مرگ کولی خودش را دار می زند . پسربچه خودش را میان پاهای بی قرار مرد می بیند . می پرد . پاها را می گیرد و در آغوش مرد پیرِ مرده ول معطل است . تمام پرنده ها را از قفس آزاد می کند و دوباره در جستجوی پناه گاه امنی می گیردد .

این سرگردانی همان طور که استاد براهنی در مجله ی فیلم اشاره داشتند ما را یاد باشو غریبه ای کوچک بهرام بیضایی می اندازد .

با این همه جهان کازینسکی صعب العبور است . وقتی پسر بچه در خانه ای دیگر پناه می گیرد که جلوی چشمانش دعوا می شود و مرد خانه چشم های نوکر خانه را با قاشق در می آورد ، این رعب و وحشت ایجاد می شود که شاید همین کار را با پسر کند . پسربچه دو چشم را بر میدارد . میداند ، باید برود . پسر برای بقا همه کار می کند . دو چشم بیرون از حدقه را کف دستان مردی می گذارد که کورش کرده اند و می رود . شاید ، بلکه خانه ای پیدا شود که امن باشد . . . مدام در خانه های مختلف کتک میخورد . حتی وقتی گرفتار نازی ها و جنگ های بین روستاها می شود او بی پناه ترین است . آنجایی که کشیش میخواهد به او لطف کند و به خیالش دارد او را به مرد امینی می سپرد خبر ندارد که مرد امین نیست . مردی که سو استفاده ی جنسی از امانتی کلیسا می کند و بچه را چنان میزند تا دهانش را باز نکند ، تا نگوید . میبینیم که پسر بچه هیچ نمیگوید . سرآخر ، یک مرد ارتشی که هیچ سو نیتی به او ندارد نجاتش می دهد . مرد کشته می شود و دوستش برای انتقام دست به کار می شود تا مردم ده را که رفیقش را کشته اند بکشد . با پسر بچه همراه است . یک نظامی عجیبی است که خود ش نان نمیخورد اما نان را به پسر بچه می دهد و وقتی انتقام دوستش را می گیرد به پسر بچه می گوید اینو یادت باشه (( چشم در برابر چشم )) همین جمله به پسر بچه قدرت می دهد . او را عضو حزب میکنند . یک تفنگ بهش میدهند و پسر بچه به یتیم خانه می رود .

وقتی بخاطر دست زدن به یک اسب بازی کتک میخورد ، تصمیم میگیرد دیگر مثل سابق نباشد . تصمیم میگیرد کسی که سیلی به او زده را بکشد . زمانه و مردم ظالم از این بچه ی معصوم و مظلوم یک فرد دیگر ساخته اند . شخصیت او متحول می شود . از شخصیت ایستا به شخصیت پویا تبدیل می شود . وقتی پدرش پیداش می کند . مثل یک مرد بزرگ رو به روی پدرش می نشیند و با نگاهش به او شلیک می کند . چط.ر باید به او بگوید که چقدر چند بار بهش تجاوز شده ، چرا تمام بدنش را زخم کرده اند . چرا بارِ گران بوده ؟ چرا ؟ در نهایت . . . به جای انتقام از پدرش شیشه های ساختمان را می شکند و خودش را خالی می کند . اما با پدرش که امن ترین مرد جهان و ساده لوح ترین است می روند ( خانه ) . . . توی اتوبوس پدر خوابش می برد و پسربچه بر شیشه ی بخار گرفته اسمش را می نویسد . فیلم طولانی است و در یک ساعت آخر از ریتم می افتد . با این همه به نظرم نسبت به اقتباس ها ادبی در سینما تا حدودی موفق بوده .

نویسنده ی این اثر مهم ایشان هست . یرژی کازینسکی . ( اطلاعات زیر از ویکیپدیاست )

یرژی نیکودم کوشینسکی (به لهستانی: Jerzy Nikodem Kosiński) (تلفظ لهستانی: [ˈjɛʐɨ kɔˈɕiɲskʲi]) (زادهٔ ۱۴ ژوئن ۱۹۳۳ در لودز، لهستان، درگذشتهٔ ۳ مه ۱۹۹۱ در نیویورک، آمریکاداستان‌نویس لهستانی-آمریکایی یهودی تبار است که همهٔ آثارش را به زبان انگلیسی نوشته‌است. رمان‌های پرنده رنگین، عروج و گام‌ها مهمترین آثار اوست. بر اساس رمان حضور فیلمی به همین نام ساخته شده‌است.

زندگی[ویرایش]

کوشینسکی در ۶ سالگی در آغاز جنگ جهانی دوم از خانواده‌اش جدا شد و در لهستان و روسیه آواره شد. او لال شده‌بود و تا سال ۱۹۴۷ قادر به حرف زدن نبود. از ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۵ در دانشگاه لودز تحصیل کرد و در دو رشته تاریخ و علوم سیاسی مدرک لیسانس گرفت. سپس دو سال در آکادمی علوم لهستان تدریس کرد و در ۱۹۵۷ راهی ایالات متحده شد، در نیویورک اقامت گزید و در دانشگاه کلمبیا تحصیل کرد و مدتی در دانشگاه‌های پرینستون و ییل تدریس می‌کرد. در این دوران دو کتاب با نام مستعار ژوزف نوواک منتشر کرد.

کوشینسکی در سال ۱۹۶۵ با انتشار کتاب پرنده رنگارنگ (The Painted Bird) که تجربیات وحشتناک کودکی خود در جریان جنگ جهانی را به تصویر می‌کشید به شهرت رسید. اثر بعدی او به نام گام‌ها (۱۹۶۹)، مجموعه‌ای از چند داستان کوتاه، برنده جایزه ملی کتاب آمریکا شد. هر دو کتاب در مدت کوتاهی به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شدند. کتاب عروج یا حضور (Being There) که در سال ۱۹۷۱ نوشت و در سال ۱۹۷۹ فیلم موفقی از روی آن ساخته شد دیگر اثر مشهور او بود. حضور زندگی باغبانی چهل ساله را نقل می‌کرد که هیچگاه از خانه خارج نشده و تنها منبع اطلاعاتی او از دنیا تلویزیون بوده‌است.

کوشینسکی در سال‌های پایانی عمر عضو فعال چندین بنیاد لهستانی-یهودی بود و در ۳ مه ۱۹۹۱ در حالی که از بیماری قلبی رنج می‌برد خودکشی کرد.

درباره ساناز سید اصفهانی

متولد 14 . 9 . 1360 در تهران ، از سن پنج سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شد و بعد به مدرسه ی هنر و ادبیات ِ صدا و سیما رفت . ساز تخصصی او پیانو بود که به صلاحدید خانواده از ادامه ی تحصیل در این رشته به صورت تخصصی منصرف شد و وارد رشته ی ریاضی فیزیک شد و پیانو را در کنار درس با اساتید مجرب به صورت خصوصی فرا گرفت . او دارای مدرک انیمیشن کامپیوتری از مجتمع فنی تهران میباشد و همزمان با تحصیل و کار در این رشته وارد دانشگاه سوره ی تهران شد و در رشته ی تئاتر ، گرایش ادبیات دراماتیک تحصیل کرد . همزمان با ورود به دانشگاه شروع به همکاری با مطبوعات شد . او با روزنامه هایی چون همشهری ، همشهری مناطق ، اعتماد ، اعتماد ملی ، شرق ، تهران امروز ، فرهیختگان و ماهنامه ی ادبی گلستانه ، مجله ی نقش آفرینان ، ماهنامه ی رودکی و سینما- چشم ( روح سرگردان موزه سینما )، ماهنامه ی سیاسی فرهنگی دنیای قلم . . . همکاری کرده است .