گالری

 (( سکوت )) ؛ خناقِ عامدانه نیست ؛ دستى حلق را میگیرد و سکانِ سُخن را در مغاکى چال میکند … و … جمله ها دانه مى شوند در بسترخاک ؛ با بارانِ ضجه در تنهاییی که می کند هَلاک ، رشد میکنند … مى شوند مثنوى یا دیوار … از نوع چینى اَش ! دیوارچین مى شوند یا با پاروى ( عادت ) در خزان فراموشى با هزار برگ زرد خشک میروند توى زباله ها … (( سکوت )) شروع که شود ، ذهن شلوغ مى شود ؛ قدرِ حجمِ آهنین ترافیک هاى اتوبان هاى تهران … قدر کیپ شدنِ راه ها … دهان ذهن را باید که با سوزن نخ بست بخیه … فکر را نیز … نیاز را نیست … چشم باید بست بر بستگى ها … گاهى دلت میخواهد به یک تیغه ى تیز قلبت را بشکافى و بریزى روى میز … قلبت را میشکافى و میریزى روى دایره … جاى کفش ها رویش باقى است … هه! از رویش رد مى شوند … عمق ؛ گاهى آغوش گرم تابوت است … زیر خروارها زندگى جعلى … مرگ ؛ گاهى آغازِ راحتى ست … دور از چشمانِ تحقیر کننده … رسیدن به این پله ها آسان ست … بالا رفتن از آن تا پرواز اما نه !
(( سکوت )) ؛ خناقِ عامدانه نیست ؛ دستى حلق را میگیرد و سکانِ سُخن را در مغاکى چال میکند … و … جمله ها دانه مى شوند در بسترخاک ؛ با بارانِ ضجه در تنهاییی که می کند هَلاک ، رشد میکنند … مى شوند مثنوى یا دیوار … از نوع چینى اَش ! دیوارچین مى شوند یا با پاروى ( عادت ) در خزان فراموشى با هزار برگ زرد خشک میروند توى زباله ها … (( سکوت )) شروع که شود ، ذهن شلوغ مى شود ؛ قدرِ حجمِ آهنین ترافیک هاى اتوبان هاى تهران … قدر کیپ شدنِ راه ها … دهان ذهن را باید که با سوزن نخ بست بخیه … فکر را نیز … نیاز را نیست … چشم باید بست بر بستگى ها … گاهى دلت میخواهد به یک تیغه ى تیز قلبت را بشکافى و بریزى روى میز … قلبت را میشکافى و میریزى روى دایره … جاى کفش ها رویش باقى است … هه! از رویش رد مى شوند … عمق ؛ گاهى آغوش گرم تابوت است … زیر خروارها زندگى جعلى … مرگ ؛ گاهى آغازِ راحتى ست … دور از چشمانِ تحقیر کننده … رسیدن به این پله ها آسان ست … بالا رفتن از آن تا پرواز اما نه !