«حکایت مادیان نظر خورده » گوشهی آخور تنگ افتاده بودی ، غلت میزدی از پهلویی به پهلوی دگر ، از هر صدا سر بر میگرداندی ، به تنت عرق نشست کرده بود ، من میلرزیدم ، تو ناله میکردی ، با پای عقبی حکیم را رانده بودی ، من مشت میزدم تو ناله سر میدادی ، از حکیم و اسبدار …
ادامه مطلب