ایدون که دارم مینویسم ، همین (اینک ) را میگویم ، روی پله های سرد ِ مرکز خرید ِ گاندی با یک چمدان نشسته ام . همین حالا را میگویم که ساعت به زمان ِ تهران ، دو بامداد است ، هیچ صدایی نیست جز صدای باد و هیچ نوری نیست جز روشنی شَب . من با یک پالتوی نازک ِ مخمل ِ مشکی که …
ادامه مطلبRecent Posts
در بدن ِ روح
“مودب باش و ملاحظه کن ، ساکت باش و در خَموشی روشن باش ، جلب ِ توجه ننما و نسخه ی تکراری باش .” گفت مرد . میس شانزه لیزه خورجینه اَش را باز کرد و نصیحت ها را در آن بگذاشت . اکنون از آن روز میگذرد به سال سیزده ، اینک میس شانزه لیزه روی به آرامگاه ِ اهریمن و …
ادامه مطلبتقدیر الابختکی
تقدیرِ الابختکی ، بتاز ! عروسک ِ اسباب بازی ، یه سر ِجداست توی دل ِ باغچه ، یه تَنش جداست لعنتی ! تقدیرِ الابختکی ، بتاز ! خیالی نیست ، کوه به کوه برسه ، بازم جای ما خالی نیست که نیست . تو بتاز ، تقدیر الابختکی ! من جام توی قاب ، ماه هاست خالیه تو بتاز ، ای چرتکی …
ادامه مطلب
ساناز سید اصفهانی میس شانزه لیزه در جزیره ای در کهکشان