«حکایت مادیان نظر خورده »
گوشهی آخور تنگ افتاده بودی ، غلت میزدی از پهلویی به پهلوی دگر ، از هر صدا سر بر میگرداندی ، به تنت عرق نشست کرده بود ، من میلرزیدم ، تو ناله میکردی ، با پای عقبی حکیم را رانده بودی ، من مشت میزدم تو ناله سر میدادی ، از حکیم و اسبدار ، از نعلبند و اسببان ، هر کسی بیامد و نظر به توی هلالین شکمِ ماهِ آخور بیانداخت و دردت را درمان نیافت که نیافت ، عصبانی ام ، به پهلویت لگد میزنم ، اما تو سرت را به اریبِ نور دریچه می چرخانی تا نور را ببینی ، رمق از جانت میرود . رمق از جانم در می رود . میدانم که تو میدانی . حکیم و اسب دار ، نعل بند و اسب بان مبتلا به چه کنم چه کنم که تو نمیگذاری کسی نزدیکت بشود . شیرابه به یونجه میرسد ، من به غلتیدن مدام و زدنت . سرِ آخر آخورچی نوجوانی با دستانِ پینه بسته رخصت از بزرگان خواست و گفت : ” توی ده ما ، تو این جور اوضاع میگند چشمِ بد اسب رو گرفته ، نظرش کردند ، رخصت بدید اسفندی دود کنم و گِل به تن مادیون بزنم بلکه شور چشمی دور باشه ازش ، گناه داره ، طفلکی بار داره “
خلاصه جمعِ مهتران گفتند هرچند این داستان خرافه است اما خرجش مفت است ، گفتند برو اسفند و گِلت را بیار ، این مادیون از دست رفت. ! “
تو داشتی از دست میرفتی و من را هم با خودت به سیاهی میبردی ، قلبم توی شکمت میتپید و غیغاج میرفتم تو برهون کشان خیس عرق مویه می کردی ، من گرم میشدم تو سردت میشد . تو سرد میشدی من گرمم میشد .
آخورچی چنگک از دست انداخت و جلدی رفت و جلدی آمد ، یک دستش کیسه نمک بود دست دیگرش گِل ، نمک و گِل به هم نرم کرد و به تنِ تو مالید ، مثل گچ گرفتن عضوی شکسته.
آخورچی اسفند در آخور دود کرد و خرمهره دور گردنت بیانداخت ، دیدی که چنگ به شکمت میزنم ، ناله سر دادی. ، پستانهای ورم کرده ات به کاهِ کف آخور میخوردند و بند بندت درد میکشید ، میخواهی بلند شوی بنشینی من چرخ میزنم توی شکمت میخواهی غلت بزنی تنت را یله دهی سوی دیگر نمیتوانی تا ناگهان من سر از زهدانت بیرون میزنم . ولوله میشود. .
نعل بند و اسب دار و صاحبت ، خوشحال و خندان میگویند : ” مادیونِ نظر کرده به لطف کردگارِبخشنده، بالاخره زایید ، نگاه کنید کره زا رو ، به به ماشالا .” سرپا شدم ، افتادم ، سرِپا شدم ، افتادم . . . تو سرو صورتم را لیسیدی و من چشمانت را نگاه کردم و میدانم که بسیار دوستت دارم مادرم. چه چند ماه بود منتظر بودم تا رویت را ببینم . .
سانازسیداصفهانی
پیشکش به ( رادیو چهار نعل )
داستان را به میتوانید در لینک زیر ، در اپیزود گفتگوی آقای محسن پورحیدری با جناب بابک محمدی پیرامون رشته ی درساژ بشنوید . ( روی لینک کلیک کنید )
( اپیزود پنجاه و پنجم رادیو چهار نعل )
