مُغ است او ، اگر شعر شاهنامه باشد .
عقاب است او ، اگر « نمایش » در ایران باشد .
کاشف است او؛ سوگند به گفتگوی درختِ آسوریک و بُز
که صیّاد است او به برچیدنِ طرب و موسیقی ، کلام و واک ، واژه.
واژه است او خود ، گر کشاورزی به زمین بند است .
زمین است او ، چنانچون که قنات … چون امتداد ریشههای سروِ درخت .
سایه است او ، درختش ، کارش ، صیدش ؟ جملات از دست رفتهی امروزی ، دیروزینه زبان را تن به عریانیش دادن ، کندن پوستِ قلم ، قدم به قدم تا زمان ، شکار ریشه هاست بُن اش .
نه
هم سایه است هم درخت.هر دو .هر دوست او.
این هر دو یک تَن، ستون است او گر سردرش نام مبارکِ کلمه مندرج.
درج ِ دیالوگ در دُرج صفحه
از سفیدی کاغذِ پبش رویش بپرس ، هنگامهی حمل قصه در آبشار چشمانش چه رنگ داشت .
به مناسبتِ ۸۷ سالگی بهرام بیضایی بزرگ .
به مناسبتِ کوچِ او در همین تاریخ ، رج به رج !
دی ، دشوار است .
سانازسیداصفهانی
لینک خوانش در یوتیوب

ساناز سید اصفهانی میس شانزه لیزه در جزیره ای در کهکشان