
آمبیانس ( اینجا ) * اثر علی صمد پور
من و شوهرم ،ماتادور ، زندگی خوبی داشتیم . هر وقت که سرکارش میرفت ، دل من را از جا در میاورد و با خودش میبرد . برای همین من مثل آدمی مسخ شده ، چونان کبوتری چشم انتظارش پشت پنجره ی اتاقش منتظر میماندم . قلبم در جایی در قفسه ی سینه اش میزد . او برای این جنگ بزرگ علیه همه ی دشمنانش ،همه ی دوستان بدش ،همه ی حسودهایش احتیاج به نیرویی چند برابر داشت . برای همین رگ هایم را مثل ریشه ای که از خاک بکشند بیرون از جا درآوردم . . . و با رگ هایش پیوند زدم . دکتر عطاری که همیشه بالا سر من ، زن ماتادور معروف جزیره در کهکشان ، ظاهر میشد ، همیشه سیگار به لب داشت و عینک زده از بالای آن نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد که این ماتادور نه خودش نه قوم و خویشش ارزشش را ندارند …من همیشه با تیزی پاشنه ی تلنگری بهش میزدم که بجنب به تو چه ! او دست به کار میشد و رگ های من را مثل نخ های ابریشم میکند و به رگ های ماتادور پیوند میزد . میدوخت و قفل و زنجیر میکرد . شاید برای همین همیشه قفل و زنجیرش بودم . ماتادور که میرفت ، من کم رمق و کم جان مثل قمری مینشستم روی تخم های انتظار تا موعدشان که شد جوجه های قرارهایمان سر از پوسته ی نازکشان درآرند و من خوشحال شوم . مقدر این بود که من موجودی افسرده باشم . چاره ای نبود . ماتادور هم من را به همین شکل دوست داشت . وقتی برمیگشت . . . توی دلم رنگین کمان کمانه میزد و آفاق و انفس میفهمیدند که من خجسته ترین زنی هستم که هرگز شادمانی ام رو به افول نمیرود .

شبیه ( این صدا ) بود . یکی از زن های شرط بند ، که بین خودش و شیطان قرار و مدار میگذاشت ، همیشه میامد و گاوبازی ماتادور را میدید . ماتادور من را گذاشت پشت پنجره و با ان زن رفت … نمیدانم کجا . . . سهم من از زندگی شد بیخبری و دلتنگی . شاید برای همین ماهی ها عاشق میشوند . . . علی صمدپور هم این حس را شدیدا درست در موسیقی فوق العاده ی این فیلم در آورده … تم تنهایی . . لابه لای این نت ها .. و بعد وصال دو عاشق بعد از سالها … دریا …مه …غذا…زندگی …موسیقی … رنگ …
سالها گذشت . ماتادور رفته بود . پیرمرد عطار با سیگاری گوشه ی لبش هنوز زنده بود . خبر از ماتادور و خون بازی اش میداد . یاد روزهایی افتادم که من و شوهرم همچین نظر خوبی به این دکتره نداشتیم . کاج های باغ را کنده بودند . سرم را از میان میله هایی که دیگر میله های باغ ما نبود به زور آوردم تو … دست های بابابزرگ هنوز توی خاک بود . گریه کردم .

کتاب (عاشق ) مارگاریت دوراس را میخوانم …چند صفحه دیگر تمام خواهد شد . L’Amour ذکر خاطره ای است که در ان اوج و فرود خواسته های یک زن . عشق و نفرت به مادر . پا در هوایی ، حس عاشقیت مردی چینی . . . حس رهایی یک دختر آزاد . . . توام سرگذشتی که این سرانجام را به بار آورد .
ساناز سید اصفهانی میس شانزه لیزه در جزیره ای در کهکشان
نوشتی تو کامنتا که ترجمه فارسی رو خوندی
چیز زیادی عوض نشده الا یه جمله ها و کلماتی که هم من می دونم چرا و هم تو
فقط یه بخش کتاب چند پاراگرافی کلن حذف شده
البته نمی دونم ترجمه قاسم روبین رو خوندی یا کار کس دیگه ای رو
ای میس جان! خجالت زده می فرمایید! ما چاکریم بابت این سخاوت انتقال فرهنگتون! در ضمن کتاب "زنان بدون مردان" رو هم دیروز خوندم. باید اعتراف کنم که فیلم رو به شدت بیشتر دوست داشتم. گرچه به نظرم جسارت پارسی پور در خلق یک اثر سورئال این چنینی اون هم در سال ۵۷ خیلی قابل تقدیره. و اساساً فکر می کنم که همین موضوع نوشته شدن کتاب تو اون زمان باعث می شه که جنس زنهای کتاب و فیلم مقدار زیادی با هم تفاوت داشته باشند. و خب طبیعتاًً زنهایی که شیرین نشاط به تصویر می کشه برای من ملموس تر باشن تا زنهایی که شهرنوش پارسی پور خلق کرده. با این حال کتاب ارزش خوندن رو حتماً داشت. باز هم ممنون از معرفی های خیلی خوبت میس جان جان!
مثل همیشه مرسی برای پیشنهادهای خوبت..
همیشه دوست دارم…
میس شگفت انگیز…!
کتاب قشنگیه خیلی وقت پیش خوندمش
ولی به خدا تو سوره درس خوندی ولی میگفتی هنرهای زیبا درس خوندم.
فیلم رو هم پیدا کردم چشم ، یعنی در آینده اگه فیلم رو پیدا کردم چشم،یه جورایی به شما هم می رسونمش..
سلام… رمان عاشق رو خیلی وقت پیش خوندم ولی چون از نسخه انگلیسی خوندم فکر کنم خیلی از نکات تو ترجمه از فرانسه دست رفته بود… (اینو به نقل از دوستی میگم که دانشوجی ادبیات فرانسه بود و نسخه اصلی رو خونده بود)… البته چند سال پیش یادمه مجید اسلامی می خواست ترجمه اش کنه که نمی دونم کرد یا نه ولی همون چند پاراگراف که من خونده بودم خیلی خیلی خوب بود…
ضمنا تا اونجایی که من می دونم مساله گلشیفه مساله حجاب نبود … دوستان با اصل قضیه بازی در فیلمی آمریکایی که بر علیه مسلموناست مساله داشتند بعد حجاب رو چماق کردند زدند تو سر ایشان…
سلام… رمان عاشق رو خیلی وقت پیش خوندم ولی چون از نسخه انگلیسی خوندم فکر کنم خیلی از نکات تو ترجمه از دست رفته بود… (اینو به نقل از دوستی میگم که دانشوجی ادبیات فرانسه بود و نسخه اصلی رو خونده بود)… البته چند سال پیش یادمه مجید اسلامی می خواست ترجمه اش کنه که نمی دونم کرد یا نه ولی همون چند پاراگراف که من خونده بودم خیلی خیلی خوب بود…
ضمنا تا اونجایی که من می دونم مساله گلشیفه مساله حجاب نبود … دوستان با اصل قضیه بازی در فیلمی آمریکایی که بر علیه مسلموناست مساله داشتند بعد حجاب رو چماق کردند زدند تو سر ایشان…
راستی تو که سوره درس خوندی.چرا میگفتی دانشگاه تهرانی بودی؟
سلام آره کامنتها رسید،ممنون
فیلم رو هم پیدا کردم، چشم..
میس جان! دیشب فیلم "زنان بدون مردان" رو دیدم. به نظر من واقعاً شاهکار بود. این نمادها و تمثیلهاش فوق العاده بودن. شاتهای شبیه عکسش واقعاً مسحور کننده بودن و بازی ها رو دوست داشتم، حتی اون زرین مجار رو هم خیلی دوست داشتم. خیلی وقت بود که فیلم به این زیبایی ندیده بودم. کتابش رو امروز می خونم. خواستم تشکر کنم بابت معرفی فیلم خیلی خوبت! ممنون!
راستی میس جانم
نمی دونم هنوز هم دایال آپی یا نهو ولی بابت همه موسیقی های فوق العاده ای که می گذاری ممنونت هستم
. خیلی هاشون برای گوش های من عزیز و تازه هستند. تو ام پی تریم یک فولدر داری برای خودت.
دوستم سلام
خوش اومدی به سمت من . منم خیلی وقت بود که نبودم و حس نوشتنم نمی اومد. از کتاب های روز براندازان پرسیدی تعدادشون زیاده ولی شروع کردم به خووندن و شبهای تهران غزاله علیزاده رو تموم کردم. وقتی از دو حرف می زنم موراکامی. و الان دارم سرگذشت تام جونز رو می خوونم تا بعدش تریسترام شندی.
همون طور که می بینی رنگین کمونه.
می دونم برای تو کلر دیازپوکساید معادل اسمازتیزه ولی من چون اصلا دارو مصرف نمی کنم استامینوفن هم دنیام رو متحول می کنه. ولی خدا قسمت نکنه بد جوری اضطرابم بالا بود وی خواستم داد بزنم و فرار کنم نمی دونم از چی.
امسال چند بار به یادت افتادم مهمترینش روز مرگ هدایت عزیز و اینکه تو چقدر دوستش داری.
راستی امروز یک چیزی فهمیدم که من و دوست عزیز تئاتری تو روز تولدمون یکیه.
یک سوال دیگه هم دارم. این عکس پست آخرت از همزادت خانم کروز-باردم از کدوم فیلمه. برای اینکه بدونی هستم این حوالی باید بگم عکس دومی رو یک بار دیگه هم گذاشته بودیش و من خیلی دوستش داشتم.
خوب باشی دوست دیوونه تر از من من.
رسیدن به خیر.مدتی نبودید.دلمون تنگ شده بود.
سلام عزیزم.
یادم نیست کدوم فیلم بود. فقط این جمله ش همیشه ملکه ی ذهنم بود. اما بازیگر با این دیالوگ خانم فاطمه معتمد آریا بود.
سلام میس. خوبی یا بهتری؟
راستش کتابش عاشق رو هنوز نخوندم اما عاشق شدن رو دیدم
عجیبه که واقعا رمانهای نویسنده های خانم در مورد عشق با رمانهای مشابه نوشته شده توسط مردا کلی فرق داره !! باور نداری چندتاشونو ببینید !!
نگاه خانم ها به عشق خیلی گیراتر و و در عین حال احساسی تره تا مردای زمخت و …
برای خانم ها عشق تازه بعد از رسیدن بهم شروع میشه (تولدی دوباره داره) اما برای مردا انگا همه چیز به یکباره کات میشه و متاسفانه همه چیز رو توی یه بهم رسیدن می بینند و بس !
واقعا چرا باید اینطور باشه؟
راستی به ما هم یه سرکی بزنی بدکی هم نمی شه باور کن
این رنگین کمان رو نشنیده می گیرم ازت
باور کن من اونی که نشون می دم نیستم اما دیگه خسته از شنیدن دروغ و دونگ و جنگ سر قدرت وگرنه من آنچنان بر اعتقاد خویش استوارم که وارطان سالاخانیان بود
آخه من نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم …