مشروطه بانو

از همین الان میتونم تیرهایی که به سوی من نشونه رفته رو ببینم اما از اونجا که آدم به امید زنده اس ، و من یه نمه به خودم مطمئنم پس نقطه نظرم رو نسبت به مشروطه بانو مینویسم چه باک !

بروشور کاهی با مهرهایی که جای جای صفحات اون ، از پیش ذهنیت ما رو با فضایی ، نه امروزی و مدرن که همان طور که از نام نمایش پیداست و از عکس های پراکنده ی پخش شده  آشکار ، ما را با فضایی از دوران مشروطیت و سلطنت و . . . تاریخی ، پیوند میدهد و ذهن ما را میبرد به آن دوره که صد بار درسش را خواندیم و پس دادیم . ورق میزنم و به صفحه ی آخر بروشور میرسم ، نوشته ی حسین کیانی را میخوانم ، اقتباسی از ملاقات بانوی سالخورده ، اقتباس دور … و … و در نهایت باز هم کار تقدیم میشود و پیشکش به استاد حمید سمندریان . قضاوتی نمیکنم … از پیش . توی سالن که میروم دکور را میبینم و یک آخیش میگویم ! فکر میکنم چطور 180 دقیقه را تحمل کنم و روی صندلی بنشینم ! … نورها که میرود ، فضای جادویی سکان ذهن تو را به دستش میگیرد . صدای کالسکه و اسب ، دو زن روی کالسکه ، سفر ، برای چه ؟ دلیل ها از اول مشخص میشود ، در واقع یک دلیل و آن هم کینه و انتقام . . . برای اینکه مضمون داستان را باز نکنم در مورد آن توضیحی بیشتر نمیدهم . زمان که میگذرد ، با خودم شروع میکنم به دو دو تا چهارتا کردن ، هر کار میکنم توی این نمایش ، شخصیت هایی را میبینم که اگر نمیبودند و اگر نگاه استیلیزه ای بهش میشد ، زمان کار هم کمتر میشد و شیرینی این درون مایه بیشتر … هر چه میکنم که از این فکر در بیاییم نمیشود … کار اضافات دارد ! در مطلع ، ورود بازیگران از یک نقطه ، بی دلیل …. نمیفهممش … برای هر کنشی باید یک دلیلی وجود داشته باشد ، نه اینکه به صرف معرفی به ناگاه با رنگین کمان شخصیت های نمایشی چشممان به جمالشان روشن شود . . . من این را و قضاوتش را میگذارم به عهده ی کسانی که کار را دیده اند . زبان نمایش ، نحوه ی ادای دیالوگ ها به قدری با ریتم تند ادا میشد که فرصت شنیدنش هم از مخاطب گرفته میشد ، این زبان برای من مخاطب نه زبان دور و غریبی نیست ، اما باید فکر کرد چطور میشود که زبانی فاخرتر و تاریخی تر و دور تر و کهن تر از این در دیالوگ های آثار بیضایی ، قابل هضم است و این جا نه ، یا که چطور در کارهای قبلی خود حسین کیانی این طور نبود که پر شتاب و تند و تیز و شلاقی ادا شود فقط برای ادا شدن ، تا جایی که تو جا بمانی و جز دهان بازیگر مورد نظر بدنش را نور و مکان ایستایی اش را نبینی تا که رشته ی کلامش از دست نرود . به مرور که زمان میگذرد ، همچنان ، این زبان هم میرود که داستان را پیش ببرد و به نظرم این نمایش را که جدای از هر گونه اقتباس هایی ، درامی شیرین است ، حیف میکند . دکور نمایش بیشتر به مسجدی میمانست که هر دم ، یک جهتش هویدا میشد … کجا بود آن صحنه ی بینوایان و دکور پرتره و … همین خانه ، همین کاشی های لعابی بین آجر ها ، و همین نمایش تعذیه در نمایش که منتظرش بودم و اجرا نشد ، یک دافعه ایجاد میکرد که به نظرم بهتر میبود دکور خانه ها و لباس ها این جور نبود ، نه که این قدر رویای میرعلمی عزیز این همه رعنا تر از معشوقش و مادرش و سایرین شود و با آن پاشنه ها حرکتش گرفته شود … و آن لباس که تن آزاده صمدی  بود یا که سهره یا لیلا برخورداری ( که او را کاریکاتوری با سری بزرگتر از تن  نشان میداد )… کوکب یا بهناز جعفری با ان پارچه و لباس و آن شکم که به همه چیز میمانست جز شکمبند حاملگی و نشستنش و لباس عجیبش به همه ی دوران میخورد جز دوره ی مشروطه و به همه چیز می آمد جز چارقدش ! … در این نمایش لحن آذری به نظر من درست از آّ ب در نیامده بود … گه گاه یاد (جیران ) هزاردستان افتادم … اینکه چطور دختر این لحن را دارد و نه مادر و چرا کالسکه چی زبانش از نوع آذری دیگری است ؟ و اگر این دختر دختری است که فرانسه میداند چرا در هیچ جا بروز نمیدهد … جایی تکه پراکنی هایی مثل ( افسانه ماهیان ) در بیداری خانه ی نسوان نمیکند ! یا که ، محل اقتدار و خانه ی مشروطه خانم را درست درک نکردم که مهمان است یا که در عمارتی دیگر و در چرا این قدر باز است و آدم ها چرا مثل بعضی سریال های فارسی 1 همان موقع که نیاز است ورود و دخول ! چرا ؟ جناب صاحب دستور (بهزاد فراهانی ) به گمان من نقش قشنگی داشت ، نقشی که میتوانست ، یک جورهایی ادیپ وار ، پر بار تر باشد و این در ایفای نقش دیده نمیشد استاد در بیان و ادای دیالوگ ها بود که آشکا رمیشد و نه در نگاه ها و راه رفتن ها و … در این نمایش که مجموعه ای از اقتباس های بیشماری از هملت و رومئو و ژولیت و لیرشاه و سه دخترون و کلا شکسپیر بود تا ملاقات ، حضور  چهار بازیگر به نظرم اضافی بود و میشد با کم شدن ان جلال کار را وضوح داد ! قصه ی قشنگ دختری که توی چاه میافتد و دو ماهی و مار و چاه را دوست داشتم … خستگی را در چهره ی تک تک بازیگران در رورانس میشد دید … رویا نونهالی گرچه هیچ ارادتی به بازی ایشون ندارم در این جا در صحنه برخلاف تصورم توانست چونان تند و تند و زرنگ از عهده ی نقشش در بیاید … همان ناتاشای فخیم زاده ! جز صحنه یاران … میشد خیلی ها را قلم گرفت و این اشکال کار بود که درام را از ان جا که میشد مشروطه بانو را به یک پروتاگونیست  تبدیل کند به راحتی تبدیل به چیزی کرد که 180 دقیقه انگار نه انگار برایش زحمت کشیده شده بود و میردستان ، مردی که هیچ وقت هیچ کس او را نشناخت و از اجرای بازی اش در کافه در نقش 021 میدود سر سالن اصلی میتوانست آن دیالوگ ها را بهتر ادا کند … حضور سیامک صفری همیشه دوست داشتنی بوده اما شاید این خستگی در او دیده میشد … یا تکرار یک سری اداها که دیگر در هر کاری از رمولوس و 021 و حتی خوانش ماکاندو و دن کامیلو و … همه اش
خودش است و این نقش را میدزدد …شاید در شکار روباه با کارگردانی دکتر رفیعی این ها تراش خورد و اضافاتش گرفته شد و کنترل شد … کاش این کار و کارهای دیگر به جای اینکه این قدر به استاد سمندریان عزیز تقدیم شود که خوشبختانه در قید حیات است به کسانی که استاد بودند و رفتند و کسی یادی ازشان نکرد تقدیم میشد .

 

یادمان باشد که برگردان آثار یونسکو و دورنمات و آلب و ماکس فریش را (ادبیات نمایشی آلمان را ) تنها مدیون سندریان نیستیم … استادانی بودند که بهتر است این کار به آن ها تقدیم میشد …مثل استاد رضاکرم رضایی … اصلا بیاییم سالن هایی بسازیم به نام  صادق هدایت و غلامحسن ساعدی و فروغ ! یا بیاییم از استادهای زنده ی دیگری که در محبسشان خزیده اند از غبار نامردمی اهل هنر یاد کنیم !

این لحظه ، که عکسش را در بالا میبینید ، حضور این شخصیت در ورق های نمایشنامه به نظرم میتوانست بسیار بسیار پرداخت پخته تری داشته باشد چون یک باره ، در همم ریخت و بسیار دوست داشتنی بود . مهمترین چیزی که دوست داشتم دو نیروی مهم نمایش به تماشا بگذارند (رویا نونهالی ) و ( بهزاد فراهانی) کاتارسیسم بود … چیزی که در آنها اصلا شکل نگرفت . . . همین که به نمایش در میامد را دوست داشتم . انگار نمایش کش دار شده بود تا خانم ها – و – و آقایان – و – حتما حاضر شوند و … شاید هم من اشتباه میکنم و توقع بیشتری داشتم . آن پالایش در صاحب دستور با یک صحنه شلاق زدن خانوداگی و جازاتی دور از عقل ! کجا و …. در تنها خودخوری کردن و حدیث نفس های هملت کجا … ادیپوس کجا … !؟! … تکلیف اسلحه هایی که در نمایش در نمایش در اینترلودها رد و بدل شد چی ؟ آیا نباید بیشتر به این ها و این ظرافت ها دقت میشد تا حضور دختر 1 … دختر 2… جن و … عبدل و …

باری امیدوارم هر کس از ما رنجید ما را حلال کند . . . و در نهایت زحمت زیادی کشیده شده بود برای این کار … برای نوشتنش … کارگردانی اش …  همه ی عوامل دوست داشتنی کار خسته نباشند .

!

درباره ساناز سید اصفهانی

متولد 14 . 9 . 1360 در تهران ، از سن پنج سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شد و بعد به مدرسه ی هنر و ادبیات ِ صدا و سیما رفت . ساز تخصصی او پیانو بود که به صلاحدید خانواده از ادامه ی تحصیل در این رشته به صورت تخصصی منصرف شد و وارد رشته ی ریاضی فیزیک شد و پیانو را در کنار درس با اساتید مجرب به صورت خصوصی فرا گرفت . او دارای مدرک انیمیشن کامپیوتری از مجتمع فنی تهران میباشد و همزمان با تحصیل و کار در این رشته وارد دانشگاه سوره ی تهران شد و در رشته ی تئاتر ، گرایش ادبیات دراماتیک تحصیل کرد . همزمان با ورود به دانشگاه شروع به همکاری با مطبوعات شد . او با روزنامه هایی چون همشهری ، همشهری مناطق ، اعتماد ، اعتماد ملی ، شرق ، تهران امروز ، فرهیختگان و ماهنامه ی ادبی گلستانه ، مجله ی نقش آفرینان ، ماهنامه ی رودکی و سینما- چشم ( روح سرگردان موزه سینما )، ماهنامه ی سیاسی فرهنگی دنیای قلم . . . همکاری کرده است .

18 نظرات

  1. خیلی تصادفی دمبال مطالبی در مورد سیامک بودم که به اینجا برخوردم و خیلی خیلی مشعوف شدم از خوندن نوشته هات در مورد سیامک … منم نیم سالی میشه که از دوست دارانش شدم با دیدن 021 و گروتسکی و نمایش های ضعیف تری مثه همین نمایش و عشق و عالیجناب … البته فبل از اون نبودم تهران که بتونم کارهای قبلیش رو ببینم …
    گمونم اسمت رو قبلن توی وبلاگ صابر دیده بودم انگار …
    ممنون بازم … تا بعد …

  2. مرسی از نقد… چه دنیای عجیبیه… چقدر سلایق و علایق فرق دارن… ای بابا چقدر ان که یکی را نوش است دیگری را نیش است… کلا این جماعت تیاترو سینمایی عجیب غریبن… از مشروطه بانو خوشم اومد.. بازیا خوب بود آخه 3 ساعت کم نیست… حرف داشت برا گفتن… نمی دونم شاید من نفهمم… آخه این چند وقته اینقدر نقدای تند و تیز شنیدم ازش که قبل از دیدنش همش می گفتم احتمالا بعد از تماشا به خودم فحش میدم اما دقیقا برعکس خوشم اومد… خوشحالم که هیچ وقت به نقد و این چیزا گوش ندادم و همیشه کار خودمو کردم…

  3. سلام  به میس شانزه لیزه ی عزیز.
    اول اینکه با افتخار لینک شدید.

    دوم ممنون بابت نقدونظرایی که راجع به مشزوطه بانو نوشته بودی.ازخوندنش لذت بردم وبا تمام حرف هات موافق بودم …
    مرسی

  4. سلام  به میس شانزه لیزه ی عزیز.
    اول اینکه با افتخار لینک شدید.

    دوم ممنون بابت نقدونظرایی که راجع به مشزوطه بانو نوشته بودی.ازخوندنش لذت بردم وبا تمام حرف هات موافق بودم …
    مرسی

  5. سلام
    من چند روز دیگه قراره این کار رو ببینم و امیدوارم کار خوبی باشه .
    به من هم سر بزن و اگه خواستی بگو تا تبادل لینک کنیم

  6. سلام میس.کارو دیدم.پرده اول رو دوست داشتم ولی پرده دوم به نظرم به غایت بد بود.مخصوصا سیامک صفریش.پرده ی دوم شبیه سریال ها شده بود ولی باید بگم شیفته ی صدا و فن بیان نونهالی ام…

  7. سلام عزیزم هم نقدفوق العاده ای بودهم بانظرت کاملا موافقم منم هیچ وقت بازی رویانونهالی رودوس نداشتم وهیچ وقتم ارادتی نسبت بهش ندارم واقعیتش تعدادبازیگرای این تئاترانقدرزیاده که نقشهاتوش گمن مثلا هیچ اثری ازرویامیرعلمی شهرام حقیقت دوست علیرضا محمدی وحتی سیامک صفری نیست البته کارهای حسین کیانی همیشه عالی بودواین چیزی ازارزشهاش کم نمیکنه انشالله کارهای بعدی میس شانزه لیزه ی عزیزم دستت دردنکنه گلم

  8. بي اغراق و صادقانه مي گم كه منتظر بودم كارو ببيني و بگي كه چه ديدي
    تا تصميم بگيرم برم كارو  ببينم يا نه
    براي آدمهايي مثل من كه مجبورن براي حركت فرهنگي كردن، وقت بسازند و جا باز كنند بهتره كه بدونند كه كجا مي رن و چي مي خوان ببين.
    و من هم تورو پيدا كردن چون روي چند تا از نقدات رفتم و كار ديدم و خوب جواب گرفتم… (استفاده بهينه / … از دوستي كه فرصت بسط پيدا نكرد … ولي من هنوز اميدوارم)
    اينكه گفتي واسه كار زحمت كشيدن و قبول دارم. ولي منم كه بيرون گودم حتي گاهي فكر مي كنم در اين بازار شام، گاهي وقتا ميان كه بگن ما هستيم. اون ريزه كاري ها رو شايد قابل مخاطب نمي دونن. همون ريزه كاري هايي رو كه تو بهشون اشاره كردي و باعث مي شه كار به يك اتفاق تبديل بشه. مثل شكار روباه
    تو هم قبول داري كه تو فضايي كه ما زندگي مي كنيم مخاطب / مشتري / دريافت كننده / سرويس گيرنده / مردم كوچكترين بهايي ندارند. نمي خوام اغراق كنم. ولي وقتي مي رم توي يكي از اين سالن ها مي شينم از تئاتر و سينما و نمايشگاه ، احساس مي كنم كه مخاطب من نبودم. من نوعي
    و اين حس خيلي تلخيه
    گاهي از احمق فرض شدنم غصم مي گيره گاهي هم از ساده انگاشتنم
    ظراف

  9. سلام بر میسِ عزیز…

    یک- می خواستم برم "مشروطه بانو" رو ببینم به عشق رویا نونهالی نازنین. اما حالا که می گی 3 ساعته! بیخی! به درد ما آدمها خاله زنکِ سطحی نمی خوره…

    دو- بزار تقدیم کنن به سمندریان. چیه مگه؟ تقدیم به کسی که زنده است. داره کار می کنه. باور کن خسته شدیم این قدر همه چیزو تقدیم کردیم به اونایی که مردن…

    سه- توی پست قبلی نوشتی :

    "آه . . . این قلب من . . . دیگه هیچ چیز نیست . . ."

    این آهِ قبل از خوشبختی رو پایه ام شدید. یه چی تو مایه های حال همه ی ما خوب است ولی…
    الحق که میس شانزه لیزه ای……….

    چهار- تو ترانه نمی گی بانو؟ تو زندگیت تا الان ترانه گفتی؟ شعر رو نمی گم ها (می دونم شعر می گی) ترانه چی؟ به نظرم اگه ترانه بگی بعد یه مدت که دستت راه بیفته می تونی کارهای بعضا باحال و قدرتمند و تاثیرگذاری ارائه بدی. جدی می گم. وجودت می خوره به ترانه گویی و اون حس و حال…

    پنج- خیلی خیلی مخلص شماییم. صادقانه و واقعی..

    «یا علی مدد»

  10. منم این اجرا رو دیدم

    کاملا باهاتون موافقم و ممنون از نقد خوبتون

  11. گاهی آدم به یک جایی میرسه که دست به خودکشی میزنه

    نه اینکه رگشُ بزنه ، نه…!

    قید احساسشُ میزنه …و این یعنی…

  12. سلام میس…..چطوری؟…..تمرینا پورآذری تعطیل شده؟……مشروطه بانو رو دیدم….به نظرم آشفته بود… چندتا از بازیگرا کلا میتونستن نباشن… و کلا میتونس 100 دقیقه باشه آخره آخرش… خلاصه نمیدونم چه خبر شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟…. نمیفهمم اینروزا دنیا رو

  13. مرسی! تحلیل!گل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *