Le Rouge et le Noir……سرخ و سیاه

این ها کارامل و اسمارتیز و شکلات هستند ، لطفا قبل از خوندن این متن بیا فکر کن با هم قرار گذاشتیم بریم یه کافه ی کاملا سحرانگیز و خاص توی سرزمین عجایب و پیش فرضمون هم این باشه که توی این کافه شکلات های عجیب و خوشمزه و خوشگل قراره با کافه موکی و اسپرسو یا کاپوچینو بهمون بدن و از قبل هم بیا بدونیم این کافه رنگ و شکلش، مدل پرده هاش و آمبیانسش دقیقا همونیه که توی خواب هامون هم  میبینیم . خب میریم میشینیم توش و کتاب (سرخ و سیاه ) استاندال رو هم میذاریم روی میز و شروع میکنیم در مورد مقدمه ی بی نظیرش حرف میزنیم و چند صفحه ی اول کتاب رو بلند میخونیم و بی رودربایستی نظرمون رو میدیم . شاید همین جور که داریم حرف میزنیم یه چیزهای خلاقانه ای به ذهنمون یورش کنه باید اون ها رو یادداشت کنیم و یه قلوپ از نسکافه مون بخوریم و من هم یه مشعلی فروزان کنم . سرخ و سیاه هم دچار بیچارگی زمان آفرینش مرشد و مارگاریتا ی بولگاکف شد ، زمانی که نویسنده اش در قید حیات بود کسی ارزشش رو نشناخت . پس این تره رو توی هیچ جای دنیا واسه نویسنده خورد نمیکنند . بیا فکر کنیم که بریم سبزی فروشی تره بخریم و خورد کنیم و بریزیم توی خورش قورمه سبزی تا واسه خودمون تره خورد کرده باشیم . ولش کن بیا اول یه گاز از این کیک کاراملی بزنیم و گیلاس هامون رو جیلینک بزنیم به هم و بگیم (نوش) . استاندال هم مثل من صفحه ی حوادث رو دوست داشته ، واسه خودش خلاقیت های بی نظیری داشته آدم ها رو از توی صفحه ی حوادث میاورد بیرون و یه آدم مهم و تاریخی اش میکرده و عاشق شخصیتشون بوده … سرگذشت کسی که اسمش رو  ژولین سورل گذاشته. خدای من و چقدر با این شخصیت بازی بازی کرده و از دو خط صفحه ی حوادث کردتش قهرمان سرخ و سیاه و این سرخ به معنای نظامی ها  و رنگ لباسهاشون توی اون دوره ی فرانسه است و سیاه به معنای کشیش و رنگ لباس های کشیش ها در اون دوره و این دوره و روی هم رفته معناش قدرته یا شاید چیز دیگه . جالبه که نویسنده توی همین چند صفحه ی اول حضور پررنگی داره و اشکالی هم نداره، اما اگر من توی داستانم همین کار رو بکنم آقای مصاحبه چی با کنایه به ریش من میخنده .خلاصه بیا یه نسکافه درست کن ولش کن بشین این جا رو بخون …این حرف های فرهنگی رو بیا برات تعریف کنم بعد از پروسه ی تیغ کشی – مثل چاقو کش ها و دیونه ها روی خودم و گریه و زاری و کندن مو و خوردن قرص و اینا – ناگهان شب حدود ٢ شب دوباره سر و کله ی همونی که بهش توی جزیره میگفتم شاعر و لی خب شاعر نیست پیدا شد و دوباره اتفاقی حال من رو زیر و رو کرد و شام فرداش با هم بودیم و شراب شیراز و تگرگ و دراکولا بازی شروع شد . میس شانزه لیزه ، وقتی دیونه میشه دست کمی از خود خفاش نداره ، میشینه خون خواری و خون بازی و یاد رخشان بنی اعتماد هم میفته . میس شانزه لیزه از یه دستفروش دم در خونه اش چند تا بسته خال کوبی چند روز مصرف خریده بود و دیوانه وار کوبونده بود به سر تا کولش از گردن و باقی بگیر تا باقی و باقی . گوشواره های درازش رو انداخته بود و باند رو پیچیده بود دور دستش و کلاه جادوگری خز دارش رو سر کرد و پا برهنه سوار کالسکه شد چون کوچه ها سیل بود و نمیتونست پیاده بره شیطونی . میس شانزه لیزه یه انگشتر انداخته بود دور انگشت پاش و فکر میکرد خب اون هم انگشت گناه داره . . . بذار یه خلخال هم بذارم دور این مچ پا … لاک های سرخ و سیاهش رو یکی درمورن زده بود و هق هق گریه میکرد و یاد حرف دکتر افتاد که برو کلونازپام ٢ بخر و زیر زبانی فلان و بیسار … خلاصه توی کالسکه بود که با چتر کوبوند به سقف ماشین و گفت :” نیگه دار کالسکه چی “و پولش رو داد و پیاده شد و خودش رو انداخت بغل شاعر دیونه تر از خودش که دم در منتظرش بود . رفتند توی کلبه خرابه ی دم رود سن  میس شال گردن سرخ و سیاهش رو پیچوند دور چشم های مثلا شاعر و شروع کرد زدنش گفت که به من فرصت بده دلم برات تنگ شه چرا هیچ وقت نمیذاری کارو تموم کنم و همیشه آرومم میکنی بعد لیپسش رو چسبوند به لیپس شاعر و یه کم زدتش بعد گفت حالا نوبت توس منو بزن ، شاعر گفت : میخوای نقش قربانی رو بازی کنی که من عذاب وجدان بگیرم ؟ میس شانزه لیزه شال گردن رو باز کرد و گفت بسته دیگه افلاطون بیا یه حرکتی انجام بدیم دستم رو نیگاه ….شاعر حتی نیم نگاهی هم ننداخت .خواست بفهمونه که اصلا مهم نیست تو دیونه بازی درآوردی و نا شکری بعد قایق یه بنده خدایی رو دزدیند و روی سیل و رود رفتند که بزنن به آب . وقتی هوا آروم گرفت و ماه افتاد توی آب، میس روب دو شامبرش رو باز کرد و خودش رو توی آب نیگاه کرد عین نارسیس و دید چه خالکوبی های زشتی . چه کارهای دیونه بازیی . شاعر تمام خالکوبی ها رو که برچسبی بیش نبودند کند و خلخال و انگشتر رو پرت کرد توی سن و گفت : احتیاجی به این ها نداری . میس گفت : دچار روزمرگی ام . شاعر گفت : روزمرگی توی چی ؟ میس گفت : توی زندگی .شاعر گفت : زندگی یعنی چی ؟

* خبر *

به زودی با دو نقد میس شانزه لیزه ای در مورد فیلم (شاعر زباله ها ) و تئاتر( عیش و نیستی) در این جا خواهم بود .

*خبر*

به زودی مراحل طی شده برای رمانم رو خواهم گفت . یه سورپرایز بزرگ واسه همتون دارم .

درباره adminjazireh

متولد 14 . 9 . 1360 در تهران ، از سن پنج سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شد و بعد به مدرسه ی هنر و ادبیات ِ صدا و سیما رفت . ساز تخصصی او پیانو بود که به صلاحدید خانواده از ادامه ی تحصیل در این رشته به صورت تخصصی منصرف شد و وارد رشته ی ریاضی فیزیک شد و پیانو را در کنار درس با اساتید مجرب به صورت خصوصی فرا گرفت . او دارای مدرک انیمیشن کامپیوتری از مجتمع فنی تهران میباشد و همزمان با تحصیل و کار در این رشته وارد دانشگاه سوره ی تهران شد و در رشته ی تئاتر ، گرایش ادبیات دراماتیک تحصیل کرد . همزمان با ورود به دانشگاه شروع به همکاری با مطبوعات شد . او با روزنامه هایی چون همشهری ، همشهری مناطق ، اعتماد ، اعتماد ملی ، شرق ، تهران امروز ، فرهیختگان و ماهنامه ی ادبی گلستانه ، مجله ی نقش آفرینان ، ماهنامه ی رودکی و سینما- چشم ( روح سرگردان موزه سینما )، ماهنامه ی سیاسی فرهنگی دنیای قلم . . . همکاری کرده است .

17 نظرات

  1. اون خوب و خشی از آن من بود منتها فکر می کنم آن قدر خواب آلود بودم  اسمم رو یادم رفته بزنملبخند

  2. دم شما گرم ! لذت بردیم.
    از این نوشته نه از اون نوشته ! هنوز این رو نخوندم.
    کلی خوب بود ، خیلی چیز هاش رو اصلن نمی دونستم.
    مرسیگل

  3. با گلناز موافقم….باز شما تهرانید زیاده  کافه مافه بر فرض تیپ آدماش خوب نیستن…جاتون اصلا خالی نه…تو مشهد بزرو پیدا میشه..یک شب بعد دیدن فیلم چهل سالگی 1 ساعت تو خیابونا گشتیم جایی تا آروم نقدی بکنیم و چیزی بنوشیم….یافت نشد و خسته و کوفته رفتیم کیفر دیدیم….!مشهد سیستمیه بی بدیل……………………………………………….!

  4. سلام بر میس عزیزم…که حس عجیبی داشتم در حین خوندن این پست..اندکی حوالی چشمان سیاهم رگها قرمز شده اند……………………………………………………………………………………………………………………..
    منتظر سورپزا هستیم….
    یاد یک شعر افتادم….
    شاعر شعرهای سوخته دود شدن آخرین بیت شعرهایش را به سوگ میگریست…و این بار در قرن 21 کوره های آتشین هیتلر شعر میبلعیدند و هر چیز که با شعر سنخیتی داشت….
    غروب بود پاییز 79 حلقه های دود توی هوا میپیچیدند…میپیچیدند و محو میشند و شاعر رفته بود….(محبت محبی)
    و یک اشارکی که شعر مجاز از عشق…شاعر:عاشق……
    برقرار باشید…بدرووووووود….

  5. ميس شانزه ليزه عزيز، سياهش شيرين بود با ته مايه اي گس. و سرخش شيرين بود كه تلخيش بر قلبم نشست . خراش هم داد قلب را.اميد كه تلخيش فقط در رنگ كلماتش باشد و نه بر روزت .
    شاد زي

  6. سلام علیکم
    همینجوری ساعت 3:35 صبح بود گفتم یه سر بزنم شاید بیدار باشی!

  7. میس عزیز میبینم این بار هم رفتی دنبال خالکوبی و این چیز میزا این دیونه بازیت رو دوست دارم . اما فکر نمیکنی بیشتر داری ظاهر رو میبینی کمی هم بگو چطو و چی باعث این جنون میشه حرف نداری . شاعر زباله ها کارگردانش کیه ؟

  8. آرمان شهر دراکولایی یعنی همین: هنر میس شانزه لیزه بودنچشمک

  9. راستی اونی که رمز رو داد من بودم !خنده

  10. یادم اومد که یه روز با دوستم تصمیم گرفتیم بگردیم دنبال یه کافه ی خوب، و بعد از 4 ساعت گشتن تصمیم گرفتیم خودمون یه کافه بزنیم!

  11. نه! مثه اینکه نمیشه سر قولمون بمونیم! نه تو نه من! باز تو خودتو با تیغ و چاقو خط خطی کردی منم نوت بوکمو یه شوت جانانه! امروز میبرم به فروشنده نشونش میدم ببینم چه مرگشه! بالا میاد هنگ میکنه!
    بولگاکف بیچاره تا مدتها بعد مرگش کسی از مرشد و مارگارتیاش خبر نداشت تا اینکه خونوادش رمانو تو دست نوشته هاش پیدا کردن، اینم از سرنوشت نویسنده و هنرمند و شاعر!
    گفتی شاعر؟ به شاعر حسودیم شد! :))
    میخوای یه بار دیگه بهم قول بدیم؟ 🙂
    استاندال نویسنده بسیار خلاقیه همونطور که دارابوند اونقدر خلاقه که از داستانهای کوتاه کینگ یه فیلم سینمایی درمیاره!

  12. سلام رفیِقِ بدتر از خودم غرق در افکار غیر عادی باحال . افکار و ریشه هایی که از جنس هیچ کس نیست ولی حــــــال میده . افکاری که شاید بو و مزه ی خون میده ولی این خون هم حـــال میده . شاید به خاطرشون همه ترکت کنن ولی بازم حــــــال میده.
    خب بیخیال.
    این کافه ای که مارو بهش دعوت کردی خیلی جای آسی بود . تمام خوردنی ها و نوشیدنی هاش هم حرف نداشت . بی معرفت یادت باشه یه پک از مشعلی که افروختی به ما ندادیا. خب همه حرفاتو که گوش کردم نظرامم در مورد همین سرخ وسیاه که همون جا رو کاغذ نوشتم دادم به خودت. پا به پای داستان این آقای شاعر هم که اومدم . آخه بی معرفت چرا تا اومد سر دل ما هم وا بشه پریدی سوار جاروت شدی و زدی به چاک؟
    پول میز رو هم تمام کمال حسب کرده بودی که مثلا بگی حساب بی حساب!!!!؟

  13. ولی مرشد و مارگریتا …
    دوستش داشتم .
    رمان تمیزی بود .
    اوهوم .

  14. تو نشونی از کتاب چاپ شدت بهم ندادی ، منم به صورت کاملا اشکار ، حدس های خانمان برانداز میزنم ! قهر

  15. آهان ! اون دومی رو همین الان یادم اومد ! البته "حالت" نیست و "نظر"ه ! در مورد سرخ و سیاه . خیلی وقت پیش خوندمش . این یارو استاندال ، فرانسویه . نه ؟ به هر حال من نویسنده های کلاسیک فرانسه رو ( هم سبک های جناب استاندال !) نمیتونم تحمل کنم . اونم به دلیل روده درازیشونه ! که اگه از سر و ته کتاب بزنی ، 20 صفحه مفید داره . اصلا توصیفهای حوصله سر برشونو نمیتونم تحمل کنم ! توصیف هم توصیفهای جدید !خرخون

  16. سلام همین جوری غرض احوالپرسی بود خوبی؟ خَشی؟

  17. دو حالت وجود داره !
    این نوشته های هیجان انگیز ( به صورت گسترده تر ) بخشی از رمانت هستن!
    اون یکی حالتم اصلا یادم نمیاد ! اصرار نکن ! خنثی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *